فى مدح شيخ صدر الدين « 1 » 1 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16
دل ترا دوستتر ز جان دارد * جان ز بهر تو در ميان دارد
گر كند جان به تو نثار مرنج * چه كند ؟ دسترس همان دارد
با غمت زان خوشم كه جان مرا * غمت هر لحظه شادمان دارد
بر دلم بار هجر بيش منه * آخر اين خسته نيز جان دارد
رخ ز مشتاق خود نهان چه كنى * آنچنان رخ كسى نهان دارد ؟
105
بر رخ تو توان فشاندن جان * راستى را رخ تو آن دارد
با خيال لب تو دوش دلم * گفت : جان عزم آن جهان دارد
بوسهاى ده مرا ، كه نوش لبت * لذت عيش جاودان دارد
از سر خشم گفت چشم تو : دور * نه كسى بوسه رايگان دارد
110
خوش برآشفت زلف تو كه : خموش * زندگانى ترا زيان دارد
كز شكر خواب ديده معذورست * در درون جان ناتوان دارد
مرهمى ، پيش از آنكه از تو دلم * پيش صدر جهان فغان دارد
عرش بابى ، كه مهر همت او * برتر از عرش آشيان دارد
رهنمايى ، كه پرتو نورش * روشن اطراف كن فكان دارد
115
زان سوى كائنات صحراييست * او در آن لا مكان مكان دارد
سبق ام الكتاب مىگيرد * لوح محفوظ خود روان دارد
شمهاى از نسيم اخلاقش * روضهء گلشن جنان دارد
ذرهاى از فروغ انوارش * آفتاب شرر فشان دارد
بوى خلق محمد آن بويد * كه در آن روضهاى قران « 2 » دارد
120
سرفراز آن كسى بود كه چو چرخ * بر درش سر بر آستان « 3 » دارد
خاك درگاه او كسى بوسد * كز فلك هفت نردبان دارد
هامش
( 1 ) رجوع كنيد به صفحهء 54 مقدمهء ديوان
( 2 ) در اصل : روضهء توان
( 3 ) در اصل : آسمان