تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 408

مساهمون:

ص٤٠٨

لمعهء بيست و هشتم

« 1 » محبوب چون خواهد كه محب را بركشد ، نخست هر لباسى ، كه از هر عالمى با او همراه شده باشد ، از وى بركشد و بد آن خلعت صفات خويش درپوشاند ، پس به همه نامهاى خودش بخواند و بجاى خودش بنشاند ، آنجا در موقف‌الموقفش موقوف گرداند ، تا به عالمش ، بهر تكميل ناقصان ، بازگرداند و چون به عالمش بازگرداند ، لباس آن عالم ، كه از وى بركشيده ، اكنون به رنگ خود درو پوشاند ، عاشق چون لباس نگرد ، خود را به رنگ ديگر بيند گويد ، بيت :
اين چه رنگست بدين زيبايى ؟ * چه لباسست بدين يكتايى ؟
از خود « تويى » ديگر يابد ، با خود گويد ، شعر :
اشم منك نسيما ، لست اعرفه * اظن لمياء جرت فيك اردانا
در خود نگرد ، همگى خود را او بيند ، گويد بيت :
انا من اهوى و من اهوى انا * نحن روحان حللنا بدنا
در هر چه نگه كند ، وجه دوست بيند ، متحير ماند ، شعر :
أ كئوس تلألأت بمدام ؟ * ام شموس تهللت بغمام ؟
اينجا معلوم كند كه : « كل شىء هالك الا وجهه » چه وجه دارد ؟ چرا شايد كه‌هاى « وجهه » عايد با « شىء » باشد ؛ بهر چه شىء هالكست ، از روى صورت و از روى معنى باقى و بچه وجه معنى آن وجه ظهور حقست ، كه « يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام » . اى دوست ، چو دانستى كه معنى و حقيقت اشياء وجه اوست ، پس « ارنا الاشياء كما هى » مىگو ، تا ببينى كه ، شعر :
ففى كل شىء له آية * تدل على انه واحد
« قل لمن الارض و من فيها سيقولون للّه ، فانما نحن به و له » ، سخن مستانه مىرود معذور دار ، كه ، شعر :
هامش
( 1 ) در 4 لمعهء بيست و هفتم