تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 406

مساهمون:

ص٤٠٦
باطن اوست ، «
وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ
» ، هيچ چيز نبيند كه او را پيش از آن يا پس از آن ، يا در آن ، يا به آن نبيند ، محب اينجا بيش خلوت نتواند نشست و عزلت نتواند گزيد ، چه محبوب را عين اشياء بيند ؛ مقامى بر مقامى نگزيند و از هيچ چيز عزلت نتواند گرفت ، چه غايت عزلت آن بود كه در خلوتخانهء بود و نابود خود نشيند و از جمله اسماء و صفات حق و خلق عزلت گزيند ، ليكن پس از آنكه ناظرى او خوراى منظورى دوست آمد و دانست كه مرتبهء معشوقى را به عاشقى او تعلق گونه هست ، عزلت چگونه كند ؟ « الربوبية لغير العبودية محال » ، اينجا عاشق هم به حسابى در مىآيد ، چه اگر عاشق كرشمهء معشوقى را قابل نيايد تهى ماند ، « ان للربوبية سرا لو ظهر لبطلت الربوبية » ، هر چند معشوقى را حسن و ملاحت به كمالست و از روى كمال هيچ در نمىيابد ، بيت :
نى حسن ترا شرف ز بازار منست ؟ * بت را چه زيان كه بت‌پرستش نبود ؟
اما از روى معشوقى نظارهء عاشق دربايد ، از سهل تسترى پرسيدند كه : « ما مراد الحق من الخلق ؟ » . گفت : « ما هم عليه » ، حريت اينجا از جانبين متعذر مىنمايد ، چه هرجا كه نسبت آمد حريت رفت ، بيت :
آزادى و عشق چون نمىآيد راست * بنده شدم و نهادم از يك‌سو خواست
حريت مطلق در مقام غناى مطلق يافت شود ، و الا از روى معشوقى ، همچنان‌كه نياز و عجز محب را ناز و كرشمهء معشوقى دربايد ، همچنين كرشمه و ناز او را طلب و نياز عاشق به كار آيد ، اين كار بىيكديگر راست نيايد ، اينجا صفات معشوقى با نعوت عاشقى همه اين گويد ، شعر :
نحن فى اكمل السرور و لكن * ليس الا بكم يتم السرور
بيت :
مرا مكش ، كه نياز منت به كار آيد * چو من نباشم حسن تو با كه ناز كند ؟
دانى كه چه گفت و شنيد مىرود ؟ مىگويد : هر چند ، بيت :
تشريف دست سلطان چوگان برد و ليكن * بىگوى روز ميدان چوگان چه كار دارد ؟