شعر :
نى غلط گفتم ، كه اينجا عاشق و معشوق اوست * گرچه ما از عشق او اندر جهان افسانهايم
ما كهايم ؟ از ما چه آيد ؟ تا نپندارى كه ما * روى او را آينه ، يا زلف او را شانهايم
لمعهء بيست و هفتم
« 1 » عاشق را طلب شهود بهر فناست از وجود ، دايم قدم در عدم از بهر آن زند كه در حال عدم آسوده بود ، هم شاهد بود و هم مشهود ، بيت :
زان قبل بود شاهد و مشهود * كه به نزديك خويش هيچ نبود
چون موجود شد ، غطاى بصر خود گشت و از شهود محروم ماند ، چه بصر او به حكم « كنت سمعه و بصره » عين معشوق آمد و « اويى » او غطاى اين بصر ، « انت الغمامة على شمسك ، فاعرف حقيقت نفسك » ، اگر اين غطا ، كه « تويى » تست ، از پيش بصر كشف شود ، محبوب محبوب را بيند و محب در ميان ، آنگاه بسمع سر تو اين ندا آيد ، كه شعر :
بدا لك سر طال عنك اكتتامه * و لاح صباح كنت انت ظلامه
فانت حجاب القلب عن سر غيبه * و لولاك لم يطبع عليه ختامه
آنگه گويى كه ، رباعى :
روزت بستودم و نمىدانستم * شب با تو غنودم و نمىدانستم
ظن برده بدم به من كه من بودم * من جمله تو بودم و نمىدانستم
اينجا دعاى عاشق همه اين بود كه : « اللهم ، اجعلنى نورا » ، يعنى مرا در مقام شهود بدار ، تا به تو بينم ، كه من توام ، آنگاه گويم : « من رآنى فقد راى الحق » و تو گويى : « من يطع الرسول ، فقد اطاع اللّه » ، كه اگر من باشم ترا نبينم ، لاجرم گويم : « نور ، انى اراه » ، بيت :
خلق را روى كى نمايد او ؟ * در كدام آينه درآيد او ؟
« و ما قدروا اللّه حق قدره » .
هامش
( 1 ) در 4 لمعهء بيست و ششم