تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 402

مساهمون:

ص٤٠٢
الكفر » ، محبى كه حق را به حق بيند و عالم را همه او بيند ، بر منكرات انكار كند ، به حق بر حق براى حق و حجتش قايم بود ، چه در هر چه شرعا حرامست آن حرام را وجه حق بيند ، لاجرم از آن اجتناب نمايد ، بلكه در آن طبعا رغبتش نبود ، اينجا شبهه‌اى زحمت مىدهد كه : او چون محكوم تجليست و تجلى همه اشياء شاملست تجلى را ، پس تجلى را از نظر خود چگونه دفع تواند كرد ؟ گوييم : تجلى دو گونه است : تجلى ذات و تجلى اسماء و صفات ، پس تجلى قهرى تواند كه بتجلى لطفى دفع كند و در هر چه نامشروع باشد نشان قهر و جلال بيند و در هر چه مرضيست نشان لطف و جمال يابد ، اينجا گويد : « اعوذ برضاك من سخطك » و در تجلى ذات گويد : « اعوذ بك منك » بيت :
گر از تو به تو درنگريزم چه كنم ؟ * پيش كه روم ؟ قصه بدست كه دهم ؟

لمعهء بيست و دوم

« 1 » شرط عاشق آنست كه هر چه معشوق دوست دارد ، او نيز دوست دارد و اگر همه بعد و فراق بود و غالبا محبوب فراق و بعد محب خواهد ، تا از جفاى او پناه بعشق برد ، « النار سوط يسوق اهل اللّه الى اللّه » اشارت به چنين چيزى تواند بود ، پس محب را بعد دوست بايد داشت و بفراق تن در داد ، شعر عربى :
اريد وصاله و يريد هجرى * فاترك ما اريد لما يريد
اما فراق را بعينه دوست ندارد ، بل از آن روى كه محبوب محبوبست ، مصرع : و كل ما يفعل المحبوب محبوب ، مسكين چه كند جز آنكه گويند ؟ بيت :
خواهى بفراق كوش و خواهى بوصال * من فارغم از هر دو ، مرا عشق تو بس
بلكه بايد كه فراق را دوست‌تر دارد از وصال و بعد خوش‌تر از قرب آيد ، چون داند كه دوست آن دوست مىدارد و خود بعدش مقرب‌تر بود از قرب و هجرش سودمندتر از وصل ، زيرا كه در قرب و وصال به صفت مراد خودست و در بعد و فراق به صفت مراد محبوب ، بيت :
هامش
( 1 ) - ازين جا تا پايان كتاب در 4 هست