تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 401

مساهمون:

ص٤٠١
گردد و نه در سراى عدم ظهورى ، كه از سياه‌رويى خلاص يابد ، « كاد الفقر ان يكون كفرا » ، بيت :
در مذهب ما سواد اعظم اينست * كورا ز سواد فقر لبسى باشد
آنست كه سواد فقر پوشد ، بدان كه توانگر غالبا در غايت قرب بعيدست و درويش در غايت بعد قريب ، شعر :
متى عصفت ريح الولا قصفت اخا * غناء و لو بالفقر هبت لرتب
دانى چه مىگويد ؟ اگر توانگرى و درويشى قصد عالم عشق كند ، مثلا در دست توانگر چراغى بود افروخته و در دست درويش هيزم نيم‌سوخته ، نسيمى كه از آن عالم بوزد ، چراغ توانگر را بنشاند و هيزم درويش را برافروزاند ، به حكم سر چوگان « انا عند المنكسرة قلوبهم و عند المندرسة قبورهم » ، مصراع : بردند شكستگان ازين ميدان گوى .

لمعهء بيست و يكم

عاشق بايد كه بىغرض با معشوق صحبت دارد ، خواست از ميان بردارد و كار بمراد او گذارد ، ترك طلب كند ، چه طلب سد راه اوست ، زيرا كه هر مطلوب ، كه پس از طلب يافت شود ، آن به قدر حوصلهء طالب باشد ، فىالجمله ترك طلب و مراد خود گيرد و كار بمراد او گذرد و هر چه در عالم واقع شود مراد خود انگارد ، تا آسوده و شادمان بماند ، بيت :
تا ترك مراد خود نگيرى صد بار * يك بار مراد در كنارت نايد
و اگر واقع نامرضى باشد در دفع و تغيير آن ، چندان كه تواند ، جهد كند ، باشد كه واقع غير آن بود و محبوب آن خواسته باشد و اگر محب مكاشف باشد ، چنان كه در هر صورتى روى دوست عيان بيند ، بايد كه در هر صورتى نامرضى ، اگرچه وجه او بيند ، رضا ندهد ، چه وجه او در نامرضى آنست كه راضى نيست ، « و لا يرضى لعباده