تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 399

مساهمون:

ص٣٩٩
فاذا قبض اخفى ما ابدى * و اذا بسط اعاد ما اخفى
بيت :
بتى كز حسن در عالم نمىگنجد ، عجب دارم * كه دايم در دل تنگم چگونه خانمان سازد ؟
ابو يزيد ، قدس سره ، از سعت دايرهء دل خود چنين خبر داد كه : « اگر عرش و آنچه دروست ، در گوشهء دل عارف گذر كند عارف از آن خبر نيابد » . جنيد گفت : « چگونه خبر يابد ؟ كه : المحدث اذا اقترن بالقديم لم يبق له اثر » . ابو يزيد ، چون نظر در چنين دل كند ، كه محدث را درو اثر نبود ، همه قديم بيند ، لاجرم « سبحانى » گويد : تمثيل : يكى از يخ كوزه‌اى ساخت و پرآب كرد ، چون آفتاب بتافت كوزه و آب را يك چيز يافت ، گفت ، مصراع : ليس فى الدار غيرنا ديار . بيت :
صياد همو ، صيد همو ، دانه همو * ساقى و حريف و مى و پيمانه همو
عجب كارى ! « وسعنى قلب عبدى ، و القلب بين اصبعين من اصابع الرحمن » ، او در دل و دل قبضهء او ، بنگر به زبان ترجمان بيان اين چگونه مىكند ؟ قطعه :
گرچه در زلف تست جاى دلم * دايماً در دل خراب منى
تا بدانى كه از لطافت خويش * هم تو دربند زلف خويشتنى
همه دربند خود بود ، پرواى غير ندارد ، جز در خود نگنجد ، يگانگى جز در يگانگى قرار نگيرد ، فردانيت جز در وحدانيت آرام نيابد ، ازين حرف حقيقت دل معلوم شود و كم كسى داند ، صاحب‌دلى بايد ، مناجات دل چنين خبر داد كه ، رباعى :
گفتم كه : كه رايى تو بدين زيبايى ؟ * گفتا : خود را ، كه خود منم يكتايى
هم عشقم و هم عاشق و هم معشوقم * هم آينه ، هم جمال و هم بينايى

لمعهء بيستم

عشق سلطنت و استغنا بمعشوق داد و مذلت و افتقار بعاشق ، عاشق مذلت از عزت عشق كشد ، نه از عزت معشوق ، چه بسيار باشد كه بنده بود ، « يا عبادى ، اشتقت اليكم » ،