على كل حال غنا صفت معشوق آمد و فقر صفت عاشق ، پس عاشق فقيرى بود كه « يحتاج الى كل شىء و لا يحتاج اليه شىء » ، او به همه اشياء محتاج بود و هيچ به دو محتاج نه ، اما آنكه او به همه اشياء محتاج بود آنست كه نظر محب بر حقيقت اشياء آيد ، در هر چه نگه كند رخ او بيند ، لاجرم به همه اشياء محتاج بود ، بيت :
ازبسكه دو ديده در خيالت كردم * در هر چه نگه كنم ترا پندارم
« الفقر احتياج ذاتى من غير تعيين حاجة » و اما آنكه هيچ به دو محتاج نبود ، آنست كه احتياج بموجود تواند بود و عاشق در حال تجريد و مقام تفريد ، خلعت هستى و توابع آن ، كه در نزد او امانتست ، به حكم ، «
إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها
» ، به آن محبوب باز گذاشته است و او با سر خرقهء نايافت خود رفته ، « و هو الآن مع اللّه كما هو فى الازل » حال او آمد ، در چنين حال هيچ چيز به دو محتاج نتواند بود و در فقر مقاميست ، كه فقير نيز به هيچچيز محتاج نباشد ، چنان كه آن فقير گفت : « الفقير لا يحتاج الى اللّه » ، زيرا كه احتياج صفت موجود باشد و فقير ، در بحر نيستى چون غوطه خورد ، احتياجش نماند ، فقرش تمام شود و « اذا تم الفقر فهو اللّه » ، زيرا كه :
« الشىء اذا جاوز حده انعكس ضده » و اللّه ، سبحانه و تعالى در هيچ چيز به هيچچيز محتاج نيست ، بيت :
هيچ باشى چو جفت فردى تو * همه باشى ، چو هيچ گردى تو
پس رتبت فقيرى كه « يحتاج الى كل شىء و لا يحتاج الى شىء » ، آنكه محتاجست به همهء اشياء ، مطلوب را پس پردهء اشياء مىيابد و آنكه در خلوتخانهء بود و نابود با يافت و نايافت بساخت فهو كما قال الجنيد ، قدس سره : « الفقير لا يفتقر الى نفسه و لا الى ربه » و قال الشيخ على الجريرى : « الفقير عندى من لا قلب له و لا رب له » ، درين حال كه فقير از سر وجود خود برخاست و با عدم خود بساخت ، اگر به چشم خود نظرى بجمال دوست كند ، عكس ظلمت نابود خودش در نظر آيد ، خود را بيند ، برقع « سواد الوجه فى الدارين » بر روى افگنده ، نه در سراى وجود خود را نورى بيند ، كه بدان سپيد روى