تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 398

مساهمون:

ص٣٩٨
عشق مستولى شد ، سكون ظاهر و باطن را به ترانهء ، مصرع : « ان المحب لمن يهواه زوار » برقص و حركت معنوى درآورد ، كه تا ابد الآبدين نه آن نغمه منقضى شود و نه آن رقص منقرض ، چه مطلوب نامتناهيست ، اينجا زمزمهء عاشق همه اين باشد كه ، نظم :
تا چشم باز كردم نور رخ تو ديدم * تا گوش برگشادم آواز تو شنيدم
پس عاشق دايم برقص و حركت معنويست ، اگرچه به ظاهر ساكن نمايد « 1 » « و ترى الجبال تحسبها جامدة و هى تمر مر السحاب » ، خود چگونه ساكن تواند بود ؟ كه هر ذره ، از ذرات كائنات ، محرك اوست ، چه هر ذره كلمه‌ايست و هر كلمه را اسمى و هر اسمى را زبانى و هر زبانى را قولى و هر قولى را از محب سمعى و چون نيك بشنوى قايل و سامع يكى باشد ، زيرا كه : « السماع طير يطير من الحق الى الحق » . جنيد با شبلى ، قدس سرهما ، عتاب كرد كه : « سرى كه ما در سردابها پنهان مىگفتيم تو بر سر منبر آشكارا كردى » ، گفت : « ما ابالى انا اقول و انا اسمع و هل فى الدارين غيرى ؟ » ، رباعى :
هر بوى ، كه از مشك و قرنفل شنوى * از دولت آن زلف چو سنبل شنوى
چون نالهء بلبل از پى گل شنوى * گل گفته بود ، گرچه ز بلبل شنوى

لمعهء نوزدهم

عاشق را دليست ، منزه از تعين ، كه مخيم قباب عزتست و مجمع بحر غيب و شهادت و اين دل را همتيست كه ، بيت :
اگر بساغر دريا هزار باده كشد * هنوز همت او بادهء دگر خواهد
لاجرم سعت او به مثابه‌ايست كه آنكه در همه عالم نگنجد ، جملهء عوالم در قبضهء او ناپديد بود ، سراپردهء فردانيت در ساحت وحدانيت او زند ، بارگاه سلطنت اينجا سازد ، كارها اينجا پردازد ، حل و عقد و قبض و بسط و تلوين و تمكين ، همه اينجا ظاهر گرداند ، شعر :
هامش
( 1 ) در 4 ازين جا تا آغاز لمعهء بيست و دوم از نسخه افتاده است .