تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 395

مساهمون:

ص٣٩٥
آفتابيست حضرتش ، كه دو كون * پيش او سايه‌بان هم يابم
و او فاعل ؛ پس اين سايه‌بان «
وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ
» ، كه اگر سر «
وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ
» با ايشان غمزه زدى ، لطفا و قهرا ، همه را معلوم شدى كه ، بيت :
نسبت اقتدار و فعل بما * هم از آن روى بود كو ما شد
پس معلوم گشتى كه :
آن را كه به خود وجود نبود * خود فعل كجا تواندش بود ؟
و اقتدار كى تواند بود ؟ بيت :
هم ازو دان كه جان سجود كند * ابر هم ز آفتاب جود كند
اصل فعل يكيست ، الا آنست كه در هر محلى رنگى ديگر نمايد و در هر جايى نامى ديگر باشد ، « يسقى بماء واحد و نفضل بعضها على بعض فى الاكل » .

لمعهء هفدهم

معشوق هر لحظه از دريچهء هر صفتى با عاشق روى ديگر نمايد ، عين عاشق از پرتو روى او هر لحظه روشنايى ديگر يابد و نفس بينايى ديگر كسب كند ، زيرا هر چند جمال بيش عرضه كند ، عشق غالب‌تر آيد و عشق هر چند مستولىتر گردد ، جمال خوب‌تر نمايد و بيگانگى معشوق از عاشق بيشتر شود ، تا عاشق از جفاى معشوق در پناه عشق مىگريزد و از دوگانگى در يگانگى مىآويزد ، گفته‌اند : « ظهور انوار به قدر استعدادست و فيض به قدر قابليت » ، تا گفته‌اند ، مثنوى :
گر ز خورشيد بوم بىنيروست * از پى ضعف خود ، نه از پى اوست
هر چه روى دلت مصفاتر * زو تجلى ترا مهياتر
اين خود لطيفه‌ايست و روشنست ، و ليكن « يا مبتدئا بالنعم قبل استحقاقها » بيان مىكند كه چون محبوب خواهد كه خود را بر عين عاشق جلوه دهد ، نخست از پرتو جمال خود عين او را نورى عاريت دهد ، تا بدان نور آن جمال ببيند و ازو تمتع