تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤
نشود « و لو شاء لجعله ساكنا » و اگر خود آفتاب احديت ما از مطلع عزت نتابد ، از سايه خود اثر نماند ، چه هر سايه كه همسايهء آفتاب شود ، آفتابش به حكم « ثم قبضناه الينا قبضا يسيرا » در برگيرد ، بيت :
روى صحرا چو همه پرتو خورشيد گرفت * نتواند نفسى سايه بدان صحرا شد
عجب كاريست ؟ هر كجا كه آفتاب بتابد ، سايه نماند و سايه را خود بىآفتاب وجود نيست ، هر چيزى را ذاتيست و سايه را ذات جز شخص نيست ، پس حركت سايه به حركت شخص باشد ، مثنويات :
تا جنبش دست هست مادام * سايه متحركست ناكام
چون سايه ز دست يافت مايه * پس نيست خود اندر اصل سايه
چيزى كه وجود او به خود نيست * هستيش نهادن از خرد نيست
هستى كه به حق قوام دارد * او نيست و ليك نام دارد
شيخ الاسلام ، رحمة اللّه عليه ، گفت : « هرگه كه مخلوقى به نامخلوقى قايم گردد ، آن مخلوق در آن نامخلوق متلاشى شود و چون حقيقت صافى شود منى عاريت بود ، منى چيست ؟ گفتن « من » و « تو » ، اگر توى به حقيقت ، پس حق كو ؟ و اگر حقست حق يكى بود ، نه دو » بيت :
من و تو كرد آدمى را دو * بىمن و تو تو من بدى ، من تو

لمعهء شانزدهم

يك استاد پس پردهء ظل و خيال چندين صور مختلف و اشكال متضاد مىنمايد ، حركات و سكنات و احكام و تصرفات ، همه به حكم او و او پس پرده پنهان ، چون پرده براندازد ترا معلوم شود كه حقيقت آن صور و افعال چيست و صور و افعال اوست ، شعر :
و كل الذى شاهدته فعل واحد * بمفرده لكن بحجب الاكنة
اذا ما ازال الستر لم تر غيره * و لم يبق بالاشكال اشكال ريبة
سر «
إِنَّ رَبَّكَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ
» آن اقتضا مىكند كه جملهء كائنات ستر او باشند ،