تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 392

مساهمون:

ص٣٩٢
كمان ظاهر شود ، اگر اين خط ، كه مىنمايد كه هست و نيست ، وقت منازله از ميان طرح شود ، دايره چنان كه هست يكى نمايد ، سر قاب قوسين پيدا آيد ، قطعه :
مىنمايد كه هست و نيست جهان * جز خطى در ميان نور و ظلم
گر بخوانى تو اين خط موهوم * بشناسى حدوث را ز قدم
هر كه اين خط را بخواند بداند كه ، مصراع : همه هيچند هيچ ، اوست كه اوست . اما اينجا حرفيست : بدان كه اگرچه خط از ميان محو شود صورت دايره چنان نشود كه اول بود ، حكم خط زائل نگردد ، اگرچه زائل شود اثرش باقى ماند ، بيت :
خيال كژ مبر اينجا و بشناس * هر آن كو در خدا گم شد خدا نيست
زيرا كه هر وحدانيت ، كه از اتحاد و دوگانگى حاصل آيد ، فردا نيتش نگذارد كه سراپردهء احديت گردد ، شعر :
و من بعد هذا تدق صفاته * و ما كتمه احظى لديه و اجمل
احديت از روى اسماى احديت كثرت تواند بود و از روى ذات احديت عين و در هر دو صورت اسم ازو واحد آيد ، احد در اسماء هم چنان ساريست كه واحد در اعداد ، كه اگر واحد نباشد اعيان اعداد ظاهر نشود ، قطعه :
گر جمله تويى جهان همه چيست ؟ * ور هيچ نيم ، پس اين فغان چيست ؟
هم جمله تويى و هم همه تو * آن چيز كه غيرتست آن چيست ؟
چون هست يقين كه نيست جز تو * آوازهء اين همه گمان چيست ؟
وحدت او از وحدت او توان شناخت ، زيرا كه تو يكى و او را ندانى ، جز بدان يكى ، پس نفس خود را شناخته باشد و تو و او در ميان نه ، توحيد تو بدين حرف درست مىشود و كم كسى داند و بدان كه : « افراد الاعداد فى الواحد واحد » بيت :
يكى اندر يكى يكى باشد * نه فراوان ، نه اندكى باشد
و ازين حرف توحيد ثابت مىشود و كم كسى داند .