تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 389

مساهمون:

ص٣٨٩
رجا ، نه نعيم بود و نه عذاب ، ابو يزيد ، رحمة اللّه عليه ، را گفتند : « كيف اصبحت ؟ » گفت : « لا صباح عندى و لا مساء » بيت :
آنجا ، كه منم ، نه بامدادست و نه شام * نه بيم و نه اميد ، نه جاى و نه مقام
« انما الصباح و المساء لمن يتعبد بالصفة و انا لا صفة لى » ، مصراع : چون نيست مرا ذات ، صفت چون باشد ؟

لمعهء يازدهم

بدان كه ميان صورت و آينه نه اتحاد ممكن بود و نه حلول ، به‌هيچ‌وجه ، بيت :
گويد آن كس درين مقام فضول * كه تجلى نداند او ز حلول
حلول و اتحاد در دو ذات صورت نبندد و در چشم شهود ، در همه وجود ، جز يك ذات مشهود نتواند بود ، شعر :
العين واحدة و الحكم مختلف * و ذاك سر لاهل العلم ينكشف
صاحب كشف كثرت در احكام بيند ، نه در ذات ، چه داند كه تغير احكام در ذات اثر نكند ، چه ذات را كماليست كه قابل تغير و تأثر نيست ، نور بالوان آبگينه منصبغ شود ، اما چنان نمايد ، شعر :
لا لون فى النور ، لكن فى الزجاج * بدا شعاعه فتراءى فيه الوان
و اگر ندانى كه چه مىگويم ، مصراع : در چشم من آى و پس نظر كن ، تا بينى . بيت :
آفتابى در هزاران آبگينه تافته * پس برنك هر يكى تابى عيان انداخته
جمله يك نورست ، ليكن رنگهاى مختلف * اختلافى در ميان اين و آن انداخته

لمعهء دوازدهم

بر هر كه به حقيقت اين در بگشايند و در خلوتخانهء بود و نابود خود نشيند و خود را و دوست را در آينهء يكديگر مىبيند ، بيش سفر نكند ، كه « لا هجرة بعد الفتح » ، بيت :
آينهء صورت از صفت دورست * كان پذيراى صورت از نورست