خود ازين خلوتخانه سفر نتوان كرد ، « فاين تذهبون ؟ » ، ازين جا غربت ممكن نيست ، « لا سياحة فى امتى » ، اينجا راه برسد ، طلب نماند ، قلق بيارامد ، ترقى اضافت ساقط گردد ، اشارت مضمحل شود ، حكم « من والى ؟ » طرح شود ، چه وجود را ابتدا و انتها نيست ، تا طرف تواند بود ، اينجا زبان صاحب خلوت همه اين گويد ، شعر :
خلوت به من اهوى فلم يك غيرنا * و لو كان غيرى لم يصح وجودها
بلى ، بعد ازين اگر سفرى بود درو بود و در صفات او ، ابو يزيد ، رحمة اللّه عليه ، اين آيت بشنيد : « يوم نحشر المتقين الى الرحمن وفدا » ، نعرهاى زد و گفت : « من - يكون عنده الى اين يحشر ؟ » . ديگرى گفت : « من اسم الجبار الى اسم الرحمن و من القهار الى الرحيم » .
لمعهء سيزدهم
محبوب هفتاد هزار حجاب از نور و ظلمت بر وى فروگذاشت ، تا محب خوى فرا كند و او را پس پردهء اشياء مىبيند ، تا چون ديده آشنا شود و عشق سلسلهء شوق بجنباند ، بمدد عشق و قوت شوق پردهها يكانيكان فروگشايد ، آنگاه پرتو سبحات غيريت موهوم را بسوزد و او بجاى او بنشيند و همگى عاشق شود ، چنان كه گويد ، بيت :
هر چه گيرد ازو به دو گيرد * هر چه بخشد به دو ازو بخشد
مگر اشارت رسول ، صلوات اللّه عليه ، درين حديث كه : « صلاة سواك خير من سبعين صلاة به غير سواك » به چنين چيزى بود ، يعنى كه يك نماز تو بىتو ، به از هفتاد نماز تو با تو ، زيرا كه تا تو با تست اين هفتاد هزار حجاب مسدول بود و چون تو بىتو باشى اين هفتاد هزار حجاب كرا محجوب گرداند ؟ و همچنين سر « فان لم تكن تراه » چنان تواند بود كه اگر تو نباشى او را به حقيقت بينى ، گفتهاند كه : اين حجاب صفت آدميست نورانى ، چنان كه علم و يقين و احوال و مقامات و جمله اخلاق حميده و ظلمانى ، چنان كه جهل و گمان و رسوم و عادات و همه اخلاق ذميمه ، بيت :
پردههاى نور و ظلمت را ز عجز * در گمان و در يقين دانستهاند
ليكن اينجا حرفيست ، اگر چنان كه حجب اين صفات آدمى بودى سوخته گشتى ،