تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 388

مساهمون:

ص٣٨٨

لمعهء دهم

ظهور دايم صفت محبوبست و خفا و كمون صفت محب ، چون صورت محبوب در آينهء عين محب پيدا شود ، بحسب حقايق ، خود ظاهر را حكمى بخشد ، چنان كه ظهور ظاهر را اسمى ، شعر عربيه :
ولدت امى اباها ان ذا من اعجبات * و ابى شيخ كبير فى حجور المرضعات
اينجا منى و مايى پيدا آيد ، تويى و اويى آشكار گردد ، مادام كه محب را شهود جمال محبوب در آينهء صورت روى نمايد ، لذت با الم صورت بندد و اندوه و شادى ظاهر شود ، خوف و رجا گرد گردد ، قبض و بسط دامن گيرد ، اما چون لباس صورت بركشد و در محيط احديت غوطه خورد ، او را نه از عذاب خبر بود و نه از نعيم ، نه از اميد داند و نه از بيم ، نه خوف شناسد و نه رجا ، نه ماضى بود و نه مستقبل و او در بحرى غرقست ، كه آنجا نه ماضى بود و نه مستقبل ، جمله حالست در حال ، شعر :
كسى كندر نمك‌زار اوفتد گم گردد اندر وى * من اين درياى پرشور از نمك كمتر نمىدانم
و نيز غايت خوف يا از حجاب بود ، يا از رفع حجاب و اينجا از هر دو ايمنست ، زيرا كه حجاب ميان دو چيز فرض توان كرد و اينجا جز يكى نتواند بود ، از رفع حجاب هم باك ندارد ، چه از رفع حجاب كسى را باك بود كه ترسد كه از تاب سبحات جلال سوخته گردد ، « و من هو النار كيف يحترق ؟ » ، بيت :
نيست را كعبه و كنشت يكيست * سايه را دوزخ و بهشت يكيست
شعر :
اذا طلع الصباح لنجم راح * تساوى فيه سكران و صاحى
بيت :
نزد آن كس كه ديد جوهر خود * چه قبول و چه رد ؟ چه نيك و چه بد ؟
نور نور را نسوزد ، بلكه درو مندرج شود ، پس اهل حديث را نه خوف باشد و نه
كليات ( فارسى ) — صفحة 388 | فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى ) / سعيد نفيسى