تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥
آن را كه به خود وجود نبود * او را ز كجا جمال باشد ؟
چون غير او را در حقيقت ظهور نيست جمال چگونه تواند بود ؟ « و هو يحب الجمال » ، چه جمال محبوب لذاته اوست ، كه به چشم مجنون نظر بجمال خود مىكند در حسن ليلى و به دو خود را دوست مىدارد ، بيت :
مرد عشق تو هم تويى ، كه تويى * دايما بر جمال خود نگران
پس بر مجنون قلم انكار نرود ، اگر نظرش در آينهء حسن ليلى بر جمال مطلق آيد ، بيت :
اين چنين عاشقى كه مىشنوى * در همه آفتاب گردش نيست
دعوى عشق مطلق مشنو ز نسل آدم * كآنجا كه شهر عشقست انسان چه‌كار دارد ؟
هر چه هست آينهء جمال اوست ، پس هر چه باشد جميل باشد ، لاجرم همه را دوست دارد و چون درنگرى خود را دوست داشته باشد ، خود هر عاشقى كه بينى جز خود را دوست ندارد ، زيرا كه در آينهء روى معشوق جز خود را نبيند ، لاجرم جز خود را دوست نگيرد ، « المؤمن مرآة المؤمن و اللّه المؤمن » بيان اين همه مىكند ، بيت :
رو ديده بدست آر ، كه هر ذرهء خاك * جاميست جهان‌نماى ، چون درنگرى
آنكه بينى كه محب در آينهء ذات خود صورت محبوب بيند ، آن محبوب باشد كه صورت خود را در آينهء محب بيند ، زيرا كه شهود محب ببصر بود و بصر او به حكم « كنت سمعه و بصره و يده و لسانه » عين محبوبست ، پس هر چه عاشق بيند و داند و گويد و شنود همه عين محبوب آمد ، « فانما نحن به و له » پس محب و محبوب و طالب و مطلوب و مسمع و سميع و مطاع و مطيع ، از روى ظهور ، همه يكىاند ، اما فهم هر كس اينجا نرسد ، شعر :
هر گدايى مرد سلطان كى شود ؟ * پشه‌اى آخر سليمان كى شود ؟
بس عجب اينست كين مرد گدا * چونكه سلطان نيست سلطان كى شود ؟
بوالعجب كاريست ، بس نادر رهى * اين چو عين آن بود ، آن كى شود ؟