گاه او گويايى اين آيد كه « فاجره حتى يسمع كلام اللّه » ، در عشق چنين بوالعجبىها باشد .
لمعهء هفتم
عشق در همه ساريست و ناگزير بر همه اشياست و « كيف ينكر العشق و ما فى الوجود ؟ الا هو و لولاه ، ما ظهر ما ظهر و ما ظهر فمن الحب ظهر و بالمحب ظهر و الحب سار فيه ، بل هو الحب كله » ، حب ذات محبست و عين او محالست كه مرتفع شود ، بل تعلق او نقل مىشود از محبوبى بمحبوبى ، شعر :
نقل فؤادك حيث شئت من الهوى * و ما الحب الا للحبيب الاول
هر كرا دوست دارى او را دوست داشته باشى و بهر چه روى آرى روى به دو آورده باشى ، اگرچه ندانى ، شعر :
فكل معزى بمحبوب يدين له * جميعهم لك قد دانوا و ما فطنوا
قطعه :
ميل خلق جمله عالم تا ابد * گر بدانند و اگرنه ، سوى تست
جز ترا چون دوست نتوان داشتن * دوستى ديگران بر بوى تست
غير او را نشايد كه دوست دارند ، بلكه محالست ، زيرا كه هر چرا دوست دارند ، بعد از محبت ذاتى ، كه موجبش معلوم نبود ، يا بهر حسن دوست دارند ، يا بر احسان و اين هر دو را غير او نشايد ، شعر :
فكل مليح حسنه من جمالها * معار له بل حسن كل مليحة
الا آنست كه پس پردهء اسباب و چهرهء احباب محتجبست ، نظر مجنون هر چند بر جمال ليليست ، اما ليلى آينهاى بيش نيست و لهذا قال النبى ، عليه السلام : « من عشق و عف و كتم و مات مات شهيدا » . نظر مجنون بر حسن ليلى بر جماليست كه جز آن جمال همه قبيحست ، اگرچه مجنون نداند ، « ان اللّه جميل يحب الجمال » ، غير او را نشايد كه جمال باشد . بيت :