در كارستان « كل يوم هو فى شأن » نظاره شو ، تا عيان بينى كه : تنوع تو در احوال از تنوع اوست در شئون و افعال ، پس معلوم كنى كه « لون الماء لون انائه » ، اينجا همان رنگ دارد كه « لون المحب لون محبوبه » پس گويى ، شعر :
رق الزجاج و رقت الخمر * فتشابها و تشاكل الامر
فكانما خمر و لا قدح * و كانما قدح و لا خمر
لمعهء ششم
نهايت اين كار آنست كه محب محبوب را آينهء خود بيند و خود را آينهء او ، قطعه :
هر دم كه در صفاى رخ يار بنگرد * گردد همه جهان به حقيقت مصورش
چون باز در فضاى دل خود نظر كند * بيند چو آفتاب رخ خوب دلبرش
گاه اين شاهد او آيد و او مشهود اين و گاه او ناظر اين گردد و اين منظور او و گاه اين برنك او برآيد و گاه او بوى اين گيرد ، قطعه :
عشق مشاطهايست رنگآميز * كه حقيقت كند به رنگ مجاز
تا به دام آورد دل محمود * بترازد به شانه زلف اياز
گاه عاشق راحلهء بها و كمال خود پوشد و به زيور حسن و جمال خودش بيارايد ، تا چو در خود نظر كند همه رنگ معشوقى بيند ، بلكه خود را همه او بيند ، گويد : « سبحان ما اعظم شانى من مثلى و هل فى الدارين غيرى ؟ » و گاه لباس عاشقى در معشوقى خود پوشد ، تا از مقام كبريا نزول فرمايد و با عاشق لابهگرى كند :
انى و حقى لك محب * فبحقى عليك كن لى محبا
گاه دست طلب اين به دامن او درآويزد كه : « الا ، طال شوق الابرار الى لقائى » و گاه شوق او از گريبان اين سر برزند كه : « انى و اليهم لاشد شوقا » ، گاه اين بينايى او شود تا گويد : « رايت ربى به عين ربى ، فقلت : من انت ؟ فقال : انتا » و