« ليس فى ذاته من سواه شىء و لا فى سواء من ذاته شىء » و چنان كه نور مهر را به ماه نسبت كنند صورت محبوب را با محب اضافت كنند و الا ، رباعى :
هر نقش ، كه بر تختهء هستى پيداست * آن صورت آن كسيست كان نقش آراست
درياى كهن چو برزند موجى نو * موجش خوانند و در حقيقت درياست
كثرت و اختلاف صور امواج بحر را متكثر نگرداند ، اسماء مسما را من كل الوجوه متعدد نكند ، دريا نفس زند بخار گويند ، متراكم شود ابر خوانند ، فروچكد بارانش نام نهند ، جمع شود و به دريا پيوندد ، همان دريا بود كه بود ، قطعه :
فالبحر بحر على ما كان فى قدم * ان الحوادث امواج و انهار
لا يعجبنك اشكال تشاكلها * عمن تشكل فيها فهى استار
قعر اين بحر ازلست و ساحلش ابد ، مصراع : ساحلش قعرست و قعرش بىكران .
و برزخ تويى جز يكى نيست ، اما از تويى موهوم تو دومى نمايد ، اگر تو خود را فرا آب اين دريا دهى برزخى ، كه آن تويى تست ، از ميان برخيزد ، بحر ازل با بحر ابد بياميزد ، اول برنك آخر برآيد و آخر برنك اول ، بيت :
امروز و پرير و دى و فردا * هر چار يكى بود ، تو فردا
آنگاه چون ديده بگشايى همه تو باشى و تو در ميان نه ، بيت :
همه خواهى كه باشى ، اى اوباش * رو ، به نزديك خويش هيچ مباش
لمعهء چهارم
غيرت معشوقى آن اقتضا كرد كه عاشق غير او را دوست ندارد و به غير او محتاج نشود ، او بود ، بيت :
غيرتش غير در جهان نگذاشت * لاجرم عين جمله اشيا شد
و آدمى هيچ چيز را چنان دوست ندارد كه خود را ، اينجا بدان كه تو كيستى ؟
رباعى :
تا ظن نبرى كه هست اين رشته دو تو * يك توست خود اصل و فرع ، بنگر تو نكو