بيت :
غيرى چگونه روى نمايد ؟ چو هرچه هست * عين دگر يكيست پديدار آمده
لمعهء دوم
سلطان عشق خواست كه خيمه بصحرا زند ، در خزاين بگشود ، گنج بر عالم پاشيد ، شعر :
چتر برداشت ، بركشيد علم * تا بهم برزند وجود و عدم
بىقرارى عشق شورانگيز * شر و شورى فگند در عالم
ورنه عالم با بود و نابود خود آرميده بود و در خلوتخانهء شهود آسوده ، آنجا كه « كان اللّه و لم يكن معه شىء » ، رباعى :
آن دم ، كه ز هر دو كون آثار نبود * بر لوح وجود نقش اغيار نبود
معشوقه و عشق و ما بهم مىبوديم * در گوشهء خلوتى كه ديار نبود
ناگاه عشق بىقرار ، از بهر اظهار كمال ، پرده از روى كار بگشود و از روى معشوقى خود را بر عين عاشق جلوه فرمود ، شعر :
پرتو حسن او چو پيدا شد * عالم اندر نفس هويدا شد
وام كرد از جمال خود نظرى * حسن رويش بديد و شيدا شد
عاريت بستد از لبت شكرى * ذوق آن چون بيافت گويا شد
باز فروغ آن جمال عين عاشق را ، كه عالمش نام نهى ، نورى داد ، تا بدان نور آن جمال بديد ، چه او را جز به دو نتوان ديد ، كه : « لا يحمل عطاياهم الا مطاياهم » .
عاشق چون لذت شهود يافت ، ذوق وجود بچشيد ، زمزمهء قول « كن » بشنيد ، رقص كنان بر در ميخانهء عشق دويد و گفت ، رباعى :
اى ساقى ، از آن مى ، كه دل و دين منست * پر كن قدحى ، كه جان شيرين منست
گر هست شراب خوردن آيين كسى * معشوقه بجام خوردن آيين منست
ساقى به يكلحظه چندان شراب نيستى در جام هستى ريخت كه ، شعر :