از صفاى مى و لطافت جام * درهم آميخت رنك جام و مدام
همه جامست و نيست گويى مى * يا مدامست و نيست گويى جام
تا هوا رنك آفتاب گرفت * رخت برداشت از ميانه ظلام
روز و شب با هم آشتى كردند * كار عالم از آن گرفت نظام
صبح ظهور نفس زد ، آفتاب عنايت طلوع كرد ، نسيم هدايت بوزيد ، درياى وجود در جنبش آمد ، سحاب فيض چندان باران « ثم رش عليهم من نوره » بر زمين استعدادات بارانيد كه «
وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها
» ، عاشق سيرآب آب حيات شد ، از خواب عدم برخاست ، قباى وجود درپوشيد ، كلاه شهود بر سر نهاد ، كمر شوق بر ميان بست ، قدم در راه طلب نهاد ، مصراع : فلم انظر بعينى غير عينى .
عجب كارى ! مصراع : چون من همه معشوق شدم عاشق كيست ؟
اينجا عاشق عين معشوق آمد ، چه او را از خود بودى نبود ، تا عاشق تواند بود ، او هنوز « كما لم يكن » در عدم برقرار خودست و معشوق « كما لم يزل » در قدم برقرار خود و « هو الآن على ما عليه كان » بيت :
معشوق و عشق و عاشق هر سه يكيست اينجا * چون وصل درنگنجد هجران چه كار دارد ؟
لمعهء سيم
عشق هر چند خود را دايم به خود مىديد ، خواست كه در آيينهء جمال معشوقى خود مطالعه كند ، نظر در آينهء عين عاشق كرد ، صورت خودش در نظر آمد ، گفت ، عربيه :
أ انت ام انا هذا العين فى العين ؟ * حاشاى ، حاشاى ، من اثبات اثنتين ؟
عاشق صورت خود گشت و دبدبهء « يحبهم و يحبونه » در جهان انداخت و چون درنگرى ، بيت :
بر نقش خودست فتنه نقاش * كس نيست درين ميان ، تو خود باش
ماه آيينهء آفتابست ، همچنانكه از ذات خورشيد در ماه هيچ چيز نيست ، كذلك