اما بعد ، كلمهاى چند در بيان مراتب عشق ، بر سنن « سوانح » به زبان وقت املاء كرده مىشود ، تا آينهء معشوقنماى هر عاشق آيد ، با آنكه رتبت عشق برتر از آنست كه به قوت عقل و فهم و بيان گرد پيرامون سراپردهء اجلال او توان گشت ، يا به ديدهء كشف و عيان بجمال حقيقت او نظر توان كرد ، شعر :
تعالى العشق عن همم الرجال * و عن وصف التفرق و الوصال
متى ما جل شىء من خيال * يجل عن الاحاطة و المثال
تتق عزت محتجبست و بكمال استغنا متفرد ، حجب ذات او صفات اوست و صفاتش مندرج در ذات و عاشق جمال او جلال اوست و جمالش مندمج در جلال ، على الدوام خود با عشق خود بازد و با غير خود نپردازد ، هر لحظه از روى معشوقى پرده براندازد و هر نفس از راه عاشقى نغمه آغازد ، نظم :
عشق در پرده مىنوازد ساز * عاشقى كو كه بشنود آواز ؟
هر نفس نغمهاى دگر سازد * هر زمان زخمهاى كند آغاز
همه عالم صداى نغمهء اوست * كه شنيد اين چنين صداى دراز ؟
راز او از جهان برون افتاد * خود صدا كى نگاهدار دراز ؟
سر او از زبان هر ذره * خود تو بشنو ، كه من نيم غماز
هر زمان بهر زبان راز خود با سمع خود گويد ، هر دم بهر گوش سخن از زبان خود شنود ، هر لحظه بهر ديده حسن خود را بر نظر خود جلوه دهد ، هر لمحه بهر روى وجود خود را بر شهود عرضه دهد ، وصف او از من شنو ، نظم :
يحدثنى فى صامت ثم ناطق * و غمز عيون ثم كسر الحواجب
دانى چه حديث مىكند در گوشم ؟ غزل :
عشقم ، كه در دو كون مكانم پديد نيست * عنقاى مغربم ، كه نشانم پديد نيست
ز ابرو و غمزه هر دو جهان صيد كردهام * منگر بدان كه تير و كمانم پديد نيست
چون آفتاب در رخ هر ذره ظاهرم * از غايت ظهور عيانم پديد نيست
گويم بهر زبان و بهر گوش بشنوم * وين طرفهتر كه گوش و زبانم پديد نيست