تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
مشكن دل ، چنان كه عادت تست * كه دلم مخزن محبت تست
نه فراغت بحسب حال منت * نه مجالى كه بشنوم سخنت
گر به ساليت نوبتى بينم * بود احياى جان مسكينم
5800
با تو بينم رقيب و من گذران * ديده بر هم نهاده ، دل نگران
جان ما را تعلقى كه به تست * با خود آورده‌ايم ، آن ز نخست
هر چه دل را بدان نباشد آز * ديده فارغ بود ز ديدن باز
دل بخواهد كه ديده را بيند * ديده حيران ، كه تا كجا بيند ؟
اندر آن ره كزو نشان جويند * سر فدا كرده ، ترك جان گويند
5805

غزل

سهل گفتى به ترك جان گفتن * من بديدم ، نمىتوان گفتن
جان فرهاد خسته شيرينست * كى تواند به ترك جان گفتن ؟
دوست مىدارمت به بانگ بلند * تا كى آهسته و نهان گفتن ؟
وصف حسن جمال خود خود گو * حيف باشد بهر زبان گفتن
تا به حديست شكر دهنت * كه نشايد سخن در آن گفتن
5810
گر نبودى كمر ، ميانت را * كى توانستمى نشان گفتن ؟
ز آرزوى لبت عراقى را * شد مسلم حديث جان گفتن

مثنوى

جز حديث تو من نمىدانم * خامشى از سخن نمىدانم
در كمند غم تو پابستم * وز مى اشتياق تو مستم
ديدهء ما ، اگرچه بىنورست * نيك نزديك بين هر دورست
5815
ساكنست او ، مگر تو بشتابى * درنيابد ، مگر تو دريابى
گرچه ما خود نه مرد عشق توايم * ليك جويان درد عشق توايم
طالبان را ره طلب بگشاى * راه مقصود را بما بنماى
دل و دنياى خويش در كويت * همه دادم بديدن رويت
يا رب ، اين دولتم ميسر باد * كه به ديدار دوست گردم شاد
5820