مانده زان غمزه در شگفتم من * هست بيمار و مست و مردافگن
رخ تو خسته جان تواند ديد * چون بدين ديده آن تواند ديد ؟
لب لعلت ، كه روحبخش دلست * برگ گل از لطافتش خجلست
5755
عاشقان تو پاكبازانند * صيد عشق تو شاهبازانند
حكايت
شيخ الاسلام امام غزالى * آن صفابخش حالى و قالى
واله حسن خوبرويان بود * در ره عشق دوست جويان بود
بود چشم صفاى آن صادق * بر نگارى ، بجان ، چنان عاشق
كه همىشد سوار اندر رى * وز مريدان فزون ز صد در پى
5760
دلبرى ديد همچو بدر تمام * كه برون آمد از يكى حمام
كرده از لطف و صنع ربانى * تاب حسنش جهان نورانى
شيخ را چون نظر برو افتاد * صورت دوست ديد ، باز استاد
از دل و جان درو همىنگريد * هر نظر او به روى ديگر ديد
شده مردم بشيخ در ، نگران * شيخ در روى آن پرى حيران
5765
صوفيان جمله منفعل گشتند * همه بگذاشتند و بگذشتند
ليك پيرى ، كه بود غاشيهدار * شيخ را گفت : بگذر و بگذار
تبع صورت از تو لايق نيست * شرمت ازين همه خلايق نيست ؟
شيخ گفتش : مگوى هيچ سخن * « رؤية الحسن راحة الاعين »
گر نيفتادمى به صورت زار * بوديم جبرئيل غاشيهدار
5770
عاشقانى كه مست و مدهوشند * باده از جام عشق مىنوشند
ز اندرون غافلست بيرون بين * روى ليلى به چشم مجنون بين
حسن صورت چو آلتست ترا * پس بكارى حوالتست ترا
مغز خود ز اندرون پوست ببين * زان شعاعى ز نور دوست ببين
گر تو بىمغز نام دوست برى * باشى از عشق روى دوست برى
5775