هر كه از دوست دوست مىخواهد * جوهرش را عرض نمىكاهد
اگرت هست قوت مردان * اينك اسب و سلاح و اين ميدان
هست آرام جان من مهرش * هست سود و زيان من مهرش
دلم از حسن او لقا خواهد * ديدهام ديد ، دل چرا خواهد ؟
5780
پاى دل را به دام او بستم * وز مى اشتياق او مستم
فارغست او ز ما و ما جويان * ز اشتياق رخش غزلگويان :
غزل
دل ديوانه باز بر در عشق * بدمى دركشيد ساغر عشق
باز جانم به مهر دربندست * مهره گرد آمده به شش در عشق
كرد بازم مشام جان خوشبو * نكهتى از بخور مجمر عشق
5785
وه ! كه ناگه بسر برآيد باز * ديگ سوداى ما بر آذر عشق
نامهء دوست زير پر دارد * در هواى دلم كبوتر عشق
حسن روى تو مىربايد دل * ورنه دل را نبود خود سر عشق
گر عراقى بدى خريدارت * لايق وصل بود و درخور عشق
مثنوى
اگر ، اى آرزوى جان كه تويى * باز بينم ترا چنان كه تويى
5790
شوم از قيد جسم و جان فارغ * به تو مشغول وز جهان فارغ
گر تو روزى به گفتن سخنى * التفاتى كنى به مثل منى
چون حديث تو بشنود گوشم * رود از حال خويشتن هوشم
ديده را ديدن تو مىبايد * ديدنت گرچه شوق افزايد
بستهء عقل و هوش را زين پس * چشم جادو و خال شوخ تو بس
5795
هر نفس چشم شوخت ، از پى ناز * شيوهء تازه مىكند آغاز
لبت آب حيات جان منست * شوق پيدا غم نهان منست
با لبت ، كو حيات شد جان را * قدر نبود خود آب حيوان را