تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 367

مساهمون:

ص٣٦٧
پاىها از كنار آن مهوش * چست درزد به منقل آتش
گفت : چشمم اگرچه حيرانست * پاى را پيش هر دو يكسانست
5710
آتش از تن نصيب خود طلبد * سوزش مغز بىخرد طلبد
گل آتش به پيش ابراهيم * وز تجلى نسوخت جسم كليم
نظر ما به چشم تو جانيست * ميل دل را نتيجه روحانيست
نظرى ، كز سر صفا آيد * به طبيعت مگر نيالايد
گر ترا نيست با غمش كارى * دايما من مقيدم ، بارى
5715

غزل

نيست كارى به‌آنم و اينم * صنع پروردگار مىبينم
حيرتم غالبست و دل واله * نيست پرواى عقل ، يا دينم
سخنى كز تو بشنود گوشم * خوش‌تر آيد ز جان شيرينم
در جهان ، گر دل از تو بردارم * خود كه بينم ؟ كه بر تو بگزينم ؟
كرمى كن ، گرم نخواهى كشت * هم بدان ساعدان سيمينم
5720
در جهان غير عشق نپرستم * عشق بازيست رسم و آيينم
با عراقى ، كه عاجز غم تست * خرده‌گيرى مكن ، كه مسكينم

مثنوى

اى خوش و فارغ ، از غم ما پرس * عاشقان ضعيف را واپرس
عجز من بين ، دعاى من بپذير * مىتوانى ، بلطف دستم گير
دارى از عاشقان خويش ملال * خون ايشان چراست بر تو حلال ؟
5725
به كسى التفات كن نفسى * كه ندارد بجز تو هيچ كسى
فارغى از درون صاحب درد * مكن ، اى دوست ، هر چه بتوان كرد
گر تو خوبى و ما ضعيف و فقير * تابت ، اى خور ، ز ذره باز مگير
رخ بما مىنما و جان مىبخش * بر دل ريش عاشقان مىبخش

فصل دهم

عاشقان در كمين معشوقند * ساكنان زمين معشوقند
5730