اى كه خوانى بعشق مغرورم * هيچ عيبم مكن ، كه معذورم
گر جمال بتم نظاره كنى * بدل سيب دست پاره كنى
گر تو شكل و شمايلش بينى * قد و گيسو حمايلش بينى
همچو من ، دل اسير او شودت * بت پرستيدن آرزو شودت
5690
كيست كو را دو چشم بينا بود * پس رخ خوب او دلش نربود ؟
هيچ كس ديدهء بصير نداشت * كه دل و جان بحسن او نگذاشت
از جمالش نمىشكيبد دل * مىبرد عقل و مىفريبد دل
آن لطافت كه حسن او دارد * دل صاحبدلان به دام آرد
عشق رويش همىكند پيوست * حلقه در گوش عاشقان الست
حكايت
5695
پير شيراز ، شيخ روزبهان * آن بصدق و صفا فريد جهان
اوليا را نگين خاتم بود * عالم جان و جان عالم بود
شاه عشاق و عارفان بود او * سرور جمله واصلان بود او
چون بايوان عاشقى بر شد * روز به بود و روز بهتر شد
سالها با جمال جان افروز * روز شب كرده بود و شبها روز
5700
داشت او دلبرى فرشته نهاد * كه رخش ديده را جلا مىداد
اتفاقا مگر سفيهى ديد * كان پرى پاى شيخ مىماليد
رفت تا درگه اتابك سعد * تيزروتر ز سير برق از رعد
گفت : اى پادشاه دين ، فرياد ! * پاى خود شيخ دين با مرد داد
سعد زنگى ، ز اعتقاد كه داشت * در حق شيخ افترا انگاشت
5705
كرد روزى مگر عيادت شيخ * ديد حالى كه بود عادت شيخ
دلبرى ديد ، همچو بدر منير * چست در برگرفته پاى فقير
چون اتابك به چشم خويش بديد * از حيا زير لب همىخنديد
بود نزديك شيخ سوزنده * منقلى پر ز آتش آكنده