تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 363

مساهمون:

ص٣٦٣

مثنوى

عاشقى بىقرار ، از سر درد * بريا مدتى چو طاعت كرد
از ريا دور بود اخلاصش * برد سوى عبادت خاصش
بوى تحقيق از آن مجاز شنود * درى از عاشقى برو بگشود
5620
دايما مشتغل بذكر خداى * نه بشه راه داد و نى به گداى
نه شنيد از كسى ، نه با كس گفت * در عبادت به آشكار و نهفت
هم رعيت مريد و هم شاهش * همه از ساكنان درگاهش
شبى ، آن مه ، چو جمله خلق به خفت * زد در شيخ و در جوابش گفت :
آنكه معشوق تست ؟ گفت : آرى * گر تو آنى من آن نيم ، بارى
5625
زد بسى در و ليك سود نداشت * نگشود و بر خودش نگذاشت
شاه خوبان ، چو ديد آن حالت * متأثر شد از چنان حالت
در خود از درد عشق دردى ديد * بازگرديد و جاى مىنگزيد
چونكه در قصر خويش منزل كرد * با هزاران هزار انده و درد
سينه پرسوز ازو و دل بريان * جان به دريا غريق و تن بكران
5630
گشت بيمار ، چون نخورد و نخفت * دايما با خود اين سخن مىگفت :
طالبم را نگر ، كه شد مطلوب * يا محب مرا ، كه شد محبوب
اى پدر ، بهر من طبيب مجوى * رو ، ز بيمار خويش دست بشوى
كو نداند دوا عناى مرا * چاره مردن بود بلاى مرا
درد دل را مجو دوا ز طبيب * به نگردد ، مگر ببوى حبيب
5635
چونكه درد من از طبيب افزود * هيچ دارو مرا ندارد سود
نيست در دل ز زهر غم آن درد * كه بترياق دفع شايد كرد
من خود اين درد را دوا دانم * ليكن از شرم گفت نتوانم
چون به يك‌بارگى برفت از كار * به اتابك رسيد اين گفتار
گفت اتابك كه : محرم او كيست ؟ * باز پرسيد ازو بخفيه كه : چيست ؟
5640