تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
شب اندوه من نگردد روز * تا نبينم جمال روى تو باز
تو ز ما فارغى و ما داريم * بر درت سر بر آستان نياز
5575
در دلم آرزوى عشق ترا * نيست انجام ، اگر بود آغاز
مرغ جانم ز آشيانهء تن * جز بكويت كجا كند پرواز ؟
بيش ازينم ز خويش دور مدار * تا نگردد دريده پردهء راز
آخر ، اى آفتاب جان افروز * سايه‌اى بر من ضعيف انداز
از تو ما را گذر نخواهد بود * گر اهانت كنى و گر اعزاز
5580
در غمت هر نفس عراقى را * با خيالت حكايتيست دراز

مثنوى

اى غم تو مجاور دل من * وز زمانه غم تو حاصل من
تا دلم باد ، مبتلاى تو باد * دايما بستهء بلاى تو باد
ديده را ديدن تو مىبايد * و گرم قصد جان كنى شايد
دل ما را فراغت از جانست * زندگانى ما به جانانست
5585
عشق ، روزى كه درد من بفزود * شد حقيقى اگر مجازى بود
در ترقيست كار ما در عشق * بلكه اخلاص شد ريا در عشق

حكايت

بود صاحب‌دلى به دانش و هوش * در نواحى فارس تره‌فروش
از قضاى خدا و صنع إله * مىگذشت او به راه خود ناگاه
پيش قصرى رسيد و در نگريد * صورت دختر اتابك ديد
5590
صورتى خوب ديد و حيران شد * دل مجموع او پريشان شد
قرب سالى ز عشق مىناليد * كه رخ خوب دوست باز نديد
دايم از گريه ديده پرخون داشت * چشمها چشمه‌هاى جيحون داشت
بجز اوصاف او نخواند و نگفت * دايم از حسرتش نخورد و نخفت
با سگ كوى او همىگرديد * سگ كويش بر آدمى بگزيد
5595