تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 360

مساهمون:

ص٣٦٠
از جمالش جمال روى نمود * وز بقايش بقاى عشق فزود
از محبت محبتش بشناخت * وز تجلى عشق عشقش باخت
زين صفتها چو بوى دوست شنيد * خويشتن را نديد و او را ديد
مظهر روى دوست را بنهفت * « ليس فى جبتى سوى اللّه » گفت
5555
چونكه بر كند جبه را وارست * جبه بر كن ، كه پات بردارست
« ما به الاشتراك » را بنشان * « ما به الامتياز » را برخوان
چون ز « سبحان » شدى تو « اعظم شان » * گرد هستى خود ز خود بنشان

فصل هشتم

اى هواى تو مونس جانم * مايهء درد و اصل درمانم
مرغ جان تا بيافت ديدهء باز * در هواى تو مىكند پرواز
5560
گفت و گوى تو روز و شب يارم * جست‌وجوى تو حاصل كارم
دلم از عشق تست ديوانه * تا تو شمعى ، تراست پروانه
نيك در كار خويش حيرانم * درد خود را دوا نمىدانم
در غم دوستان مهر گسل * دشمنان را بسوخت بر من دل
ما همه مشترى بىپايه * او و كالاى او گران‌مايه
5565
اى ز سوداييان درين بازار * فارغ از مثل من هزار هزار
خواب خواهم من از خدا بدعا * تا ببينم مگر بخواب ترا
نكند خود به خاطرت گذرى * كه كنى سوى بيدلى نظرى
چون سر ماست خاك سودايت * فرصتى ، تا نهيم در پايت
مىسزد جز بوقت دل بردن * التفاتى به بيدلى كردن
5570
بتلطف ز ما ربودى دل * بتكبر كنون ز ياد مهل
تو به خود عاشقى ، زهى مشكل ! * كه ز ما بگذرد ترا در دل
تو سبق برده‌اى ز نيكويان * ما ز عشق تو اين غزل‌گويان :

غزل

اى شده چشم جان من به تو باز * از تو در دل نياز و در جان آز