در غمت دود از آن بعرش رسد * آتشى كز درون برافروزيم
5505
آفتاب جمال بر ما تاب * ز آنكه ما بىرخت سيهروزيم
تا ببينيم روى خوبت را * از دو عالم دو ديده بردوزيم
مايهء جان و دل براندازيم * به ز عشقت چه مايه اندوزيم ؟
همچو طفلان بمكتب عشقت * ابجد عشق را بياموزيم
در غم عشق اگر رود سر ما * اى عراقى ، بيا ، كه فيروزيم
مثنوى
5510
تا غمت با من آشنايى كرد * دلم از جان خود جدايى كرد
تا غم تو قبول كرد مرا * هستى خود ملول كرد مرا
در سماع توام ، چو حال گرفت * از وجود خودم ملال گرفت
آيت عشق تو چو برخواندم * مايهء جان و دل برافشاندم
هر كجا آفتاب حسن تو تافت * عاشقان را بجست و نيك بيافت
5515
اگر ، اى آفتاب جانافروز * شب ما از رخ تو گردد روز
اندر آن بس بود ز روى تو تاب * گو : دگر آفتاب و ماه متاب
اى ز عشاق گرم بازارت * به ز من عالمى خريدارت
من كيم ، تا زنم ز عشق تو لاف ؟ * نيست دعواى اين سخن ز گزاف
حكايت
يكى از عاشقان جمالت را * بود نجم اكابر كبرى
5520
آن معين شريعت احمد * آن قرين دل و قريب احد
بود بر چرخ انجم اخيار * آفتاب معانى اسرار
آن گره سالكان ، كه ره بردند * اقتباس كمال ازو كردند
بربود از مقام آزادى * دل او حسن مجد بغدادى
بربودش بتى چنان مقبل * ناگهان از مقام عالى دل
5525
حسن زيباش خيل عشق آورد * صبر و آرام او به غارت برد
گفت : آيا بر من آريدش ؟ * هست جان او ، بر تن آريدش