تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 359

مساهمون:

ص٣٥٩
در زمان نزد شيخش آوردند * خاطر شيخ گشت رسته ز بند
زو بپرسيد : تا چه دارد دوست ؟ * و آن چه باشد كه دوست عاشق اوست ؟
در دمش چون ازو بپرسيدند * ميل شطرنج باختن ديدند
شيخ شطرنج خواست ، وقت گزيد * با حريف ظريف مىبازيد
5530
چونكه مغلوب كرد خيلش را * همگى جذب كرد ميلش را
حب شطرنج از دلش بربود * بازيى چند بس نكوش نمود
فرس دولتش چو بازين شد * بيدق همتش به فرزين شد
شاه نفسش از آن عرى برخاست * ماهرخ عرصه‌اى نكوتر خواست
دستها باز داشت زين دستان * پيل او كرد ياد هندوستان
5535
چند روزى به خلوتش بنشاند * كندر آن لوح سر عشق بخواند
چون ز ذوق صفاش بيهش كرد * همه در عشق او فرامش كرد
هست عشق آتشى ، كه شعلهء آن * سوزد از دل حجاب هر حدثان
چون بسوزد هواى پيچاپيچ * او بماند چو زو نماند هيچ
او سراپاى تخت انوارست * او مطاياى رخت اسرارست
5540
او رساند ز شوق روحانى * بجمال و جلال رحمانى
عشق ز اوصاف كردگار يكيست * عاشق و عشق و حسن يار يكيست
بود معبود خالق رزاق * نفس خود را بنفس خود مشتاق
آن جميلى ، كه او جمال آراست * « كنت كنزا » بگفت و آنگه خواست
تا در گنج ذات بنمايد * به كليد صفات بگشايد
5545
چون باوصاف خاص ظاهر شد * پيش انسان بذات حاضر شد
بجمال صفا تجلى كرد * عشق را يار اهل معنى كرد
يافتش عاشق از ظهور صفت * علمش از علم و قدرت از قدرت
سمعش از سمع و هم بصر ز بصر * در كلام از كلام شد بخبر
وز ارادت ارادتش حاصل * وز حياتش حيات شد و اصل
5550