چون درآمد بصبح شحنه ز خواب * برگرفت آن مويز و كرد شتاب
شيخ چون ديد شحنه را از دور * در پى افتاده آن سرشته ز نور
پيش از آن كش به نزد خويش آورد * طبق پرمويز پيش آورد
كآنچه امشب نبى بر تو گذاشت * هان ! نشانش ازين طبق برداشت
5485
متاله روان راه إله * به مويزى جهان برند از راه
حسن را صورتى مبين و مدان * به مويزى ز راه باز ممان
باصره ، چونكه با كمال بود * لذتش راتب جمال بود
گر طبيعت چشيدنش خواهد * بيند و هم رسيدنش خواهد
سيب سيمين براى چيدن نيست * زو نصيب تو غير ديدن نيست « 1 »
5490
فصل هفتم
ما مقيمان آستان توايم * عندليبان بوستان توايم
گر رويم از درت و گر نرويم * از تو گوييم و هم ز تو شنويم
چون كه در دام تو گرفتاريم * از تو پرواى خويش چون داريم ؟
چون دم از آشنايى تو زنيم * ميل بيگانگى چگونه كنيم ؟
سر ما و آستانهء در تو * منتظر تا رويم در سر تو
5495
تو مپندار كز در تو رويم * بسر تو ، كه در سر تو رويم
تا ز عشق تو جرعهاى خورديم * دل بداديم و جان فدا كرديم
تا بكوى تو راهبر گشتيم * جز تو ، از هر چه بود برگشتيم
تا ز جان با غم تو پيوستيم * رخت هستى خويش بربستيم
تا ز شوق تو مست و حيرانيم * ره به هستى خود نمىدانيم
5500
چون به سوداى تو گرفتاريم * سر سوداى خود كجا داريم ؟
تاب حسن تو آتشى افروخت * دل ما را بدان بخواهد سوخت
غزل
گر ز شمعت چراغى افروزيم * خرمن خويش را بدان سوزيم
هامش
( 1 ) در 17 ازين پس 18 بيت كه مربوط به پايان كتابست چاپ شده