تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 356

مساهمون:

ص٣٥٦
تا به سوداى تو گرفتارم * كافرم ، گر ز خود خبر دارم
5460
تا به گوشم حكايت تو رسيد * ديگر از ديگران سخن نشنيد
حسنت آوازه در جهان افگند * هر دلى ، كان شنيد ، جان افگند
خيل حسن تو ملك جان بگرفت * صيت حسنت همه جهان بگرفت
آرزوى تو آشكار و نهان * مىدواند مرا بگرد جهان

حكايت

پسرى داشت شحنهء تبريز * حسن او دل‌فريب و شورانگيز
5465
خلعت ذات او ، ز موزونى * صورت لطف و صنع بىچونى
شيخ عالم ، امام غزالى * آن جهان علوم را والى
گشت آگاه زان گزيده خصال * صفتش فهم كرد از استدلال
خبر حسن او بشيخ رسيد * صبر و آرام از دلش برميد
اسب عزم از زمين رى زين كرد * ميل ديدار آن نگارين كرد
5470
از مى اشتياق او شد مست * پاى در ره نهاد و دل بر دست
چون به نزديك شهر رفت فقير * عرضه كردند حال او بامير
گفت شحنه كه : باشد آن سالوس * به اميد آمد و شود مايوس
شيخ صورت‌پرست و زراقست * شهرهء شيد اندر آفاقست
مگذاريد اندرين شهرش * تا رود باز پس ، كشد زهرش
5475
قاصدى شد ز شهر بر سر راه * كرد از آن حال شيخ را آگاه
چونكه بشنيد شيخ صاحب درد * در دو فرسنگ شهر منزل كرد
چون بجيب افق فروشد هور * روشنى شد ز صحن عالم دور
شد به خرگه ، هواى بستر كرد * دامن خيمه پر ز گوهر كرد
شحنه را نيز خواب درپيچيد * گوش كن تا كه او بخواب چه ديد :
5480
ديد در خواب ، كش رسول خدا * داد مشتى مويز و گفت او را :
بستان اين مويز و رو حالى * خود ببر پيش شيخ غزالى