تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 355

مساهمون:

ص٣٥٥
نفسى بازپرس مستان را * راحتى بخش مىپرستان را
سوختم ، سوختم ، در آتش شوق * بيخودم كن دمى به بادهء ذوق
عجب آيد مرا ز باده‌پرست * بادهء عشق ناچشيده و مست
در بيابان ، بفصل تابستان * چون ببارد به تشنه‌اى باران
5440
گرچه يك لحظه ز آن بياسايد * هم به آب اشتياقش افزايد
مى بيفزا ، چو شوقم افزودى * روى پنهان مكن ، چو بنمودى
باز مخمور عشق را مى ده * چون مدامم دهى ، پياپى ده
تا دگر بار مستى آغازم * وين غزل را انيس خود سازم .

غزل

دل و جانيست با من مشتاق * به تو نزديك و تن اسير فراق
5445
روى زيبا ز من چرا پوشى ؟ * « اين تحريمه على العشاق » ؟
تو طبيبى و ما چنين بيمار * تو ملولى و ما چنين مشتاق
بر دلم ساحران غمزهء تو * « راميات با سهم الاماق »
مست شوق توايم و بادهء وصل * نرسيدست همچنان بمذاق
از محيط غم تو جان نبرند * غوطه‌خواران بحر استغراق
5450
در بيابان عشق تو دل ما * « صار حيران مشرق الاشراق »

مثنوى

نكند جز كه شوق ديدارت * خانهء صبر عاشقان غارت
آرزوى تو هر دم از دل ريش * راتبى مىبرد به عادت خويش
نه فراغى بحسب حال منت * نه مجالى كه بشنوم سخنت
سخنى كان از آن لب دلجوست * باد جانش فدا ، كه جان داروست
5455
عالم عاشقان ز حيرت او * در بدر مىروند و كوى بكو
گرچه درديست ، عشق ، بىدرمان * هست درمان درد ما جانان
راه تو موضع سرم گردد * طالبم ، گر ميسرم گردد