در رگش چون نماند خون برجا * سست شد ، اندر اوفتاد ز پا
بر گذرگاه دوست بر خون خفت * جان همىداد و اين غزل مىگفت :
5395
غزل
در هواى تو جان و تن بارست * جان فدا كرد عاشق و وارست
صيد خود را چرا زنى تو به تير ؟ * كو به دام تو خود گرفتارست
در هلاك دلم چه مىكوشى ؟ * چونكه بيچاره خود درين كارست
دل بسى در غمت به خون غلتيد * ليكن اين بار خود سبكبارست
اى شبم روز با تو ، بىرخ تو * روز روشن مرا شب تارست
5400
عاشقان پيش چون تو صيادى * جان فدا مىكنند و ناچارست
من ز تيرت امان نمىطلبم * ليكنم آرزوى ديدارست
مثنوى
آن پرى ، بعد از آنكه تير انداخت * گلخنى زخم خورده را بشناخت
اندر آمد ز اسب پيشش شد * مرهم اندرون ريشش شد
نفسى راه لطف پيش گرفت * سر او بر كنار خويش گرفت
5405
عاشقان را بلطف بنوازند * دلبران ، بعد از آنكه اندازند
تا خدنگى ندوختش بر جان * نگرفتش به ناز بر سر ران
تاب وصلش نداشت آن پردرد * جان بداد و وداع جانان كرد
گر تو از عاشقان قلاشى * كم از آن گلخنى چرا باشى ؟
عاشقى با بلاكشى باشد * كار مجنون مشوشى باشد
5410
چونكه توى تو شد بدل به صفا * خواه تير جفا و خواه وفا
هدفى را كه بيم سر نبود * خوردن تير را خطر نبود
تير معشوق را هدف شايى * از دل و جان اگر برون آيى
همگى روى تا نيارد دوست * به تو تيرى نمىزند بر پوست
غزل
تيرى ، اى دوست ، بركش از تركش * پس به ابروى چون كمان دركش
5415