تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
5370
با نم چشم و اشك چون باران * راز ياران نهفته ز اغياران
با سگ كوى دوست همدم شد * به چنين فرصتى چه خرم شد ؟
كرده در چشم جان ، ببوى حبيب * خاك پاى سگان كوى حبيب
مدتى با دل ز غم به دونيم * بود در كوى آن نگار مقيم
تا غلامى برو شبيخون كرد * زان مقامش به زور بيرون كرد
5375
بيدل و جان همىدويد بسر * تا بجاى سگان آن دلبر
چون دو هفته برآمد از ايام * آن نگارين ، دو هفته ماه تمام
صف نخجير را مطول كرد * عزم نخجيرگاه اول كرد
عاشق مستمند بيچاره * بود در كوه و دشت آواره
ديده پرخون ، دماغ پرسودا * جان ز آشوب عشق در غوغا
5380
غم هجران تنش چو مو كرده * در ميان وحوش خو كرده
در بيابان عشق سرگردان * همچو مجنون مشوش و عريان
گشته فارغ ز گلخن و حمام * آشنايى گرفته با دد و دام
ناگهان دل فگار شد آگاه * كه به نخجير خواهد آمد شاه
آهويى ديد كشته ، بخروشيد * پوست بركند ازو و در پوشيد
5385
پوست در سر كشيد آهووار * تا به تيرش مگر زند دلدار
شاهزاده ، چو دررسيد از راه * كرد گرد شكارگاه نگاه
صورتى ديد همچو آهويى * غافل از عادت تك‌وپويى
گفت : غافل نشسته است اين دد * اندر آورد تير و بر وى زد
گلخنى زخم تير در دل خورد * جان و تن نيز در سر دل كرد
5390
بى خود آن پوست دور كرد ز تن * گفت : دستت درست باد ، بزن !
تير كز شست دلبران آيد * هدفش جان عاشقان آيد
چشمهء خون روانش از دل ريش * رقص مىكرد از طرب ، بىخويش
ذره چون آفتاب را بيند * در هوايش ز رقص ننشيند
كليات ( فارسى ) — صفحة 352 | فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى ) / سعيد نفيسى