چون شد اندر دلش صفا غالب * نشد او جز جمال را طالب
روى زيبا ز روى بد بگزيد * بد نخواهد كسى ، چو نيكو ديد
5325
هر كجا حسن دلربايى ديد * چشم جانش همى درو نگريد
هر دمش كسوتى لطيف نمود * هر زمانش ارادتى افزود
هر كه عاشق به ديدهء جان شد * گلخنىوار پيش سلطان شد :
حكايت
بود مردى هميشه در گلخن * گلخنش بود سال و مه گلشن
گرد حمام نفس مىگرديد * گلخن جسم را همىتابيد
5330
زان مقامش ملال پيدا شد * به تفرج بسوى صحرا شد
يكدم از گلخن بدن بپريد * گرد صحراى روح مىگرديد
ديد آب روان و سبزه و گل * مرده در پاى حسن گل ، بلبل
گرد آن مرغزار مىگرديد * باز دانست پاك را ز پليد
گفت با خويشتن كه : اين گلشن * هست بسيار خوشتر از گلخن
5335
ناگهان دلبرى فرشته لقا * اندر آن مرغزار شد پيدا
مركب حسن را سوار شده * صد چو يوسف ركابدار شده
از رخ خوب و عارض پرنور * رشك صد آفتاب و منظر حور
صد دل شاهد شكر گفتار * برده از ره به طرهء طرار
صد ستاره مهش عرق كرده * آفتابى ز نو برآورده
5340
صد هزاران دلى بغم خسته * برده ، در دام زلفها بسته
چشم مستش چو ابروى دلكش * خوب با خوب ديده خوش با خوش
قطرهء ژاله بر گل خندان * نسبتى دان بدان لب و دندان
تن و جانش چنان مطهر و پاك * كه تو گفتى نداشت بهره ز خاك
عزم نخجيرگاه كرده و مست * تيرش اندر كمان ، كمان در دست
5345
راست گويى مگر به غمزهء خود * عاشقان را به تير خواهد زد