تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
گلخنى بينوا و ناموزون * از بن گلخن آمده بيرون
عارضى آن چنان منور ديد * شاهزاده چو سوى او نگريد
زورش از پا برفت و دل از دست * شد درو ، از شراب حيرت ، مست
خون ز سوداى دل ز چشمان ريخت * بس بغربال چشم خون مىبيخت
جامهء گلخنى ز تن بدريد * در پى آن پسر همىگرديد
5350
شاهزاده چو سوى او نگريد * بوى عشقش ز خون دل بشنيد
از تعجب به حال او نگران * بادپا را فروگذاشت عنان
سوى نخجيرگاه شد بشتاب * گلخنى اوفتاده مست و خراب
ناوك فرقتش جگر خسته * وز ملاقات اميد بگسسته
دل بداده ز دست و شوريده * از تن و جان اميد ببريده
5355
با دلى خسته و درونى ريش * غرقه در خون ز اشك ديدهء خويش
روز ديگر ، چو شاه واگرديد * گلخنى را هنوز در خون ديد
مست مست اندرو نگاهى كرد * گلخنى دوست ديد و آهى كرد
آن نگارين ره حرم برداشت * گلخنى را بدان صفت بگذاشت
وامقى گشته در پى عذرا * گاه در شهر و گاه در صحرا
5360
گاه سوداى آن پرى پختى * گاه با خويشتن همىگفتى :
چه خيالست ؟ پادشاهى را * به گدايى كجا بود پروا ؟
گر بپرسد كسى ز من حالم * من چه گويم كه از كه مىنالم ؟
نيست ياراى گفتنم : با كس * كه دلم را بوصل كيست هوس ؟
منزلم دور و بس گران‌بارم * چون كنم ؟ چيست چارهء كارم ؟
5365
جگرش سوخته ، دلش بريان * سال و مه خسته ، روز و شب گريان
باطنش مست و ظاهرش هشيار * در پى يار و بىخبر ز اغيار
گر به شهر آمدى ، بهر ايام * نزدى جز بكوى دلبر گام
پيش هيچ آفريده ندريده * پردهء راز آن پسنديده
كليات ( فارسى ) — صفحة 351 | فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى ) / سعيد نفيسى