رو ، در عشق آن نگارين زن * كه تو از عشق او شدى احسن
هر كه عشقش نپخت و خام بماند * مرغ جانش اسير دام بماند
عشق ذوقيست ، همنشين حيات * بلكه چشمست بر جبين حيات
عشق افزون ز جان و دل جانيست * بلكه در ملك روح سلطانيست
گاه باشد كه عشق جان گردد * گاه در جان جان نهان گردد « 1 »
5305
گاه جان زنده شد ، حياتش عشق * گاه شد چون زمين ، نباتش عشق
آب در ميوهء خرد عشقست * بلكه آب حيات خود عشقست
لذت عشق عاشقان دانند * پاكبازان جانفشان دانند
فصل پنجم
مطربا ، نغمهء حزين بردار * يك زمانم دماغ جان تر دار
از نه آهنگ خردهء عشاق * نغمهاى گو ، ز پردهء عشاق
5310
مردم از هجر دوست ، يك دمهاى * دل من زنده كن به زمزمهاى
تا من اندر سماع عشق آيم * مجلس عاشقان بيارايم
نفسى بگذرم ازين پس و پيش * ساعتى بنگرم به هستى خويش
چونكه پى گم كنم ازين هستى * راه يابم بعالم مستى
همچو مستان سماع برگيرم * نعرهء شوق دوست درگيرم
5315
ساعتى همچو آرزومندان * ز اشتياق حبيب در ميدان
مرغ بسمل صفت ، زنم پروبال * و آيم از روزگار حال بقال
شرح عشق محب و حسن حبيب * بدهم يكبهيك على الترتيب :
روز اول ، چو جوهر انسان * مايل عشق بود و خالى از آن
واهب اصل آلتى بخشيد * كه به دو نيك را ز بد بگزيد
5320
در زمانه بديد تو بر تو * حسن با قبح و زشت با نيكو
گشت ناظر به صورت هر دو * ز صفا و كدورت هر دو
هامش
( 1 ) در 15 ازين پس ديگر نيست و از نسخه افتاده و پس از آن ديوان قصايد و غزليات شروع مىشود .