تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 348

مساهمون:

ص٣٤٨
لب شده خشك و ديده تر گشته * پا ز كار اوفتاده ، سرگشته
گفت : كاى مقتداى اهل سخن * غم كارم بخور ، كه امشب من
خركى داشتم ، چگونه خرى ؟ * خرى آراسته بهر هنرى
5280
خانه‌زاد و جوان و فربه و نغز * استخوانش ، ز فربهى ، همه مغز
من و او چون برادران شفيق * روز و شب همنشين و يار و رفيق
يك دم آوردم آن سبك رفتار * به تفرج ميانهء بازار
ناگهانش ز من بدزديدند * از جماعت بپرس : اگر ديدند ؟
مجلس گرم و غرقه در اسرار * چون در آن معرض آمد اين گفتار
5285
حاضران خواستندش آزردن * خر ز مسجد به پا گه آوردن
پير گفتا به دو كه : اى خر جو * بنشين يك زمان و هيچ مگو
نطق دربند و گوش باش دمى * بنشين و خموش باش دمى
پس ندا كرد سوى مجلسيان : * كندرين طايفه ، ز پير و جوان
هر كه با عشق درنياميزد * زين ميانه به‌پاى برخيزد
5290
ابلهى ، همچو خر ، كريه لقا * چست برخاست ، از خرى ، بر پا
پير گفتا : تويى كه در يارى * دل نبستى بعشق ؟ گفت : آرى
بانگ برزد ، بگفت : اى خردار * هان ! خرت يافتم بيار افسار
ويحك ! اى بىخبر ز عالم عشق * ناچشيده حلاوت غم عشق
خرصفت ، بار كاه و جو برده * بىخبر زاده ، بىخبر مرده
5295
از صفاهاى عشق روحانى * بىخبر در جهان ، چو حيوانى
طرفه دون همتى و بىخبرى * كه ندارد به دلبرى نظرى
هر حرارت ، كه عقل شيدا كرد * نور خورشيد عشق پيدا كرد
هر لطافت ، كه در جمال افزود * اثر عشق پاكبازان بود
گر تو پاكى ، نظر به پاكى كن * منقطع از طباع خاكى كن
5300
سوز اهل صفا ببازى نيست * عشقبازى خيال‌بازى نيست