غزل
هر دلى كان بعشق مايل نيست * حجرهء ديو دان ، كه آن دل نيست
5255
زاغ ، گو : بىخبر بمير از عشق * كه ز گل عندليب غافل نيست
دلى بىعشق چشم بىنورست * خود ببين حاجت دلايل نيست
بيدلان را جز آستانهء عشق * در ره كوى دوست منزل نيست
هر كه مجنون شود درين سودا * اى عراقى ، مگو كه عاقل نيست
مثنوى
هر كه برخوان اين هوس خامست * نيست معنى درو ، همه نامست
5260
هر كه از عشق بىخبر باشد * اندرين ره بسان خر باشد
بىخبر در بريدن منزل * قند بر دوش و كاه و جو در دل
روز و شب ، سال و ماه آواره * در بيابان نفس اماره
هر كه عاشق نگشت در معنى * آدمى صورتست و خر معنى
حكايت
آن شنيدى كه عاشقى جانباز * وعظ گفتى به خطهء شيراز ؟
5265
سخنش منبع حقايق بود * خاطرش كاشف دقايق بود
روزى آغاز كرد بر منبر * سخنى دلفريب و جانپرور
بود عاشق ، زد از نخست سخن * سكهء عشق بر درست سخن
مستمع عاشقان گرم انفاس * همه مستان عشق بىمى و كاس
گرمتازان عرصهء تجريد * پاكبازان عالم توحيد
5270
عارفى زان ميان به پا برخاست * گفت : عشاق را مقام كجاست ؟
پير عاشق ، كه در معنى سفت * از سر سوز عشق با او گفت :
نشنيدى كه ايزد وهاب * گفت : « طوبى لهم و حسن مآب » ؟
اين بگفت و براند از سر شوق * سخن اندر ميان ، بهغايت ذوق
ناگهان روستايى نادان * خالى از نور ديدهء دل و جان
5275
ناتراشيده هيكلى ناراست * همچو غولى از آن ميان برخاست