بر ره يار منتظر مانده * نمك شوق بر دل افشانده
بار محنت كشيده چون ايوب * زهر فرقت چشيده چون يعقوب
نظر جان ز جسم بگسسته * صدق « ميعاد » باز دانسته
5190
كرده از جان بسوى كوش چو روى * « ليس فى جبتى سوى اللّه » گوى
جان « انا الحق » زنان و تن بردار * فارغ از جنت و گذشته ز نار
علم اتحاد بربسته * لشكر خشم و آز بشكسته
بن و بيخ خيال بركنده * گشته آزاد و همچنان بنده
غزل
جنت قرب جاى ايشانست * نور رضوان صفاى ايشانست
5195
جان من در هواى ايشانست * تن من خاك پاى ايشانست
عقل كل هست گنگ و لا يعقل * هر كجا ماجراى ايشانست
آفتابى ، كه عرش ذرهء اوست * مطلعش بر سماى ايشانست
بازل ، چون قبول يافتهاند * ابد اندر بقاى ايشانست
همه در عشق خود فنا طلبند * كه بقا در فناى ايشانست
5200
حلم و ترك و حيا نشانهءشان * علم و تقوى لواى ايشانست
از جناب خداى در دو جهان * اين مراتب براى ايشانست
اين مراتب بذات ايشان نيست * كين كرم از خداى ايشانست
هر چه اندر جهان عراقى يافت * اثرى از عطاى ايشانست
مثنوى
آنكه ايشان برو نظر كردند * اولش عاشقى خبر كردند
5205
عشق در هر دلى كه جاى گرفت * دست برد اندرون و پاى گرفت
عشق در هر دلى كه سر برزد * خيمه از عقل و علم برتر زد
هر دلى كو بعشق بينا شد * منزلش زير بود و بالا شد
هر دلى را كه عشق روى نمود * هر زمانى ارادتش افزود