گو : عراقى در آرزوى رخت * جان همىداد و حسرت اندر دل
مثنوى
چون بديد اين غزل بدينسان خوب * ملتفت شد بطالب آن مطلوب
5120
دست يازيد و برگرفت و بخواند * در به دو نيك اين سخن مىراند
چون به آخر رسيد خوش بگريست * گفت : بيچاره اين عراقى كيست ؟
گفتم : اى جان جان ، من مسكين * در بيابان عشق گفتهام اين
گفت : آنگه شود مرا باور * كه بدين قافيت يكى ديگر
بر بديهه بگويى اندر حال * باشد اين در فراق و آن ز وصال
5125
آن غزل در فراق جانان بود * وين يكى در وصال بايد زود
گفتم : اى مايهء سخن گفتن * از تو به نوشتن و ز من گفتن
گفت : كو كاغذ و دوات و قلم ؟ * دادمش : تا نوشت اين غزلم :
غزل
اى ز روى تو آفتاب خجل * وز لبت آب زندگى حاصل
عاشقان را خيال عارض تو * در شب تيره نور ديده و دل
5130
زانكه روى ترا ز غايت لطف * برگ گل شرمسار و لاله خجل
ز آرزوى قد تو سرو سهى * خشك بر جاى مانده پا در گل
اى لبت را اسير آب حيات * وى رخت را غلام شمع چگل
از براى كمند گيسويت * رشتهء جان عاشقان مگسل
رمقى بود باقى از جانم * كه تو ناگه به دو شدى و اصل
5135
واى اگر خاطرت بجانب ما * لحظهاى ديرتر شدى مايل
اتفاقى عجب : عراقى و وصل ! * زانكه آشفته گم كند منزل
مثنوى
آن غزال اين غزل چو زيبا ديد * به كرشمه بسوى من نگريد
زد چو طوطى يكى شكر خنده * گفت : ذوقت مزيد و پاينده