5140
كندر آماج نطق معنى جوى * تير فكر تو مىشكافد موى
گرچه بسيار مىنواختمت * به حقيقت كنون شناختمت
انعم اللّه نعمت عشقت * به چنين شعر و حكمت عشقت
زين صفت درها كه طبع تو سفت * خوب گفتى و نيك خواهى گفت
گفتمش : مثل اين نگفته كسى * گفت : ازين نوع گفتهاند بسى
5145
شعر ، در عالمى كه مردانند * بازى كودكان همىخوانند
شاعرى منقطع كند نورت * خاصه دعوىگرى درين صورت
نشنيدى تو اين حديث صواب ؟ * از نبى : « كل مدع كذاب »
شعر آن به كه خود ندانندش * زانكه « حيض الرجال » خوانندش
رو به تحصيل علم شو مشغول * كه جز آن جمله فاضلست و فضول
5150
ورنه ، دعوى مكن ، بمعنى كوش * رو بكنجى درون نشين ، خاموش
در مقامات عاشقان مست آى * ورنه بنشين و خويشتن مستاى
خود ستوده است هر كه اهل بود * خودستايى نشان جهل بود
با سوار آى در سخنرانى * يا خطى باز ده به نادانى
يا درون شو به تابخانهء عشق * يا برون نه قدم ز خانهء عشق
5155
بس كه گفتند هر يك از هوسى * غزل و قطعه و قصيده بسى
گر تو پرمايهاى درين بازار * نمطى تازه و غريب بيار
گفتم : اى نور چشم ناخفته * همه گفتند ، چيست ناگفته ؟
اى ببوى تو زنده جان و تنم * من كيم ؟ تا كجا رسد سخنم ؟
گفت : هىهى ، نه اينچنين ، نه چنان * خويشتن را حقير مايه مدان
5160
سخن دل ز شاعرى دورست * نثر منظوم و نظم منثورست
منشأ اين سخن هم از جاييست * موجب عشق حسن زيباييست
در جهان هيچ كس مشوش عشق * نشد ، الا ز سوز آتش عشق
هر زبانى سخن نداند گفت * هر بصيرى گهر نداند سفت