تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 340

مساهمون:

ص٣٤٠
بىخبر گشت عقل سرمستم * بى خود از جاى خود برون جستم
بگشودم درش ، چو رخ بنمود * در جنت به روى من بگشود
اندر آمد ، ز ماه تابان‌تر * ز سهى سر و بس خرامان‌تر
سايهء غم برفت از سر من * كآفتاب اندر آمد از در من
5100
بر رخش همچو موى آشفتم * مست و حيران شدم ، به دو گفتم :
وه ! كه بس خوب و دلكش آمده‌اى * مرحبا ! مرحبا ! خوش آمده‌اى
بس لطيفى و نيك زيبايى * حورى و از بهشت مىآيى
آدمى را چنين نباشد نور * ملكى ؟ يا پرى ؟ بتى ؟ يا حور ؟
تا جهانست ، مثل تو قمرى * در نيامد به دلبرى ز درى
5105
چه ملك پيكرى ! بنام ايزد * كآفريدت ز روح تام ايزد
ماه‌رويى و آفتاب جبين * آدمى زاد كسى نديد چنين
لب لعلش ، كزو زنم لبيك * كرد اشارت كه : « السلام عليك »
گفتمش : صد دلت فداى سلام * « و عليك السلام و الاكرام »
از شراب غرور خوبى مست * موزه بركند و ساعتى بنشست
5110
سوى اشعار گفته مىنگريد * اين غزل بر ورق نوشته بديد :

غزل

اى ملامت كنان بىحاصل * سعى كمتر كنيد در باطل
هستم آشفته بر رخى ، كه برو * شد پرى واله و ملك مايل
هست وصف جمال و نعت لبش * برتر از فكر سامع و قايل
دل ديوانه در سر زلفش * كى به زنجيرها شود عاقل ؟
5115
هر كه يك‌بار در همه عمرش * التفاتى كند ، شود مقبل
از خيالش چه شاكرم ! كو نيز * نيست از حال عاشقان غافل
اى صبا ، اى صبا ، غلام توام * گر گذارى كنى بدان منزل
حال بيچارگان باديه را * برسانى بيار در محمل