تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
چون ز قوت سوى كمال آمد * كرسى تخت لا يزال آمد
عشق معنى صراط عشاقست * عشق صورت رباط عشاقست
تا ازين راه بر كران نشوى * درخور خيل صادقان نشوى
5055
چون تويى صورت و تويى معنى * مكن از عشق خويشتن دعوى
خويشتن را مبين ، چو عشق آمد * شربت عشق بىخود آشامد
هر كه زين باده جرعه‌اى بخورد * بتن و جان خويش كى نگرد ؟
اندرونى كه درد او دارد * هرگز او را زياد نگذارد
هر محبت ، كه در دلى پيداست * بىشك آن انقطاع غير خداست
5060
ابجد عشق ، هر كه خواند نخست * ز آنچه آموخت لوح ذهن بشست
چون دلت تخته را فروشويد * با تو اين راز خود دلت گويد
اى دل ، اى دل ، خميرمايه تويى * طفل را هست شير و دايه تويى
جاى عشقى و جاى معشوقى * همگى از براى معشوقى
مىروى در سراى خسته‌دلان * اين كرم بين تو با شكسته دلان
5065
منزلش دل شد و هوايش عشق * دوستش دل شد ، آشنايش عشق

غزل

دل من ، چون بعشق مايل شد * عشق در گردنش حمايل شد
چون دل و عشق متفق گشتند * دل من عشق گشت و او دل شد
گاه بر رست چون نبات از گل * از دلم عشق و گاه نازل شد
روى بنمود و دل ببرد و نشست * كار من در فراق مشكل شد
5070
من نمىدانم اين بلا ، دل را * از چه افتاده وزچه حاصل شد ؟
اى عراقى ، مكن شكايت دل * اين بس او را كه عشق منزل شد

مثنوى

آفت عاشقى نه از سر ماست * اين بلا خود ز انبيا برخاست
داشت بر يوسف و زليخا دست * در جهان خود ز دست عشق كه رست ؟