كامران بودن از طريق عدول * لطف و قهرى بجاى هر معمول
خاطر اهل دل طلب كردن * دور بودن ز مردم آزردن
رتبت اهل حق بجان جستن * آشكارا و از نهان جستن
اين صفتها ، كه سيرت سلفست * صاحبان خليفه را خلفست
اندر ايام او به حمد اللّه * خواجه دارد همه به دولت شاه
4990
آن مشار اليه اهل هنر * آن سرشته ز نور پا تا سر
علم علم با نهايت عقل * رايت اوست در ولايت عقل
علم علم بىنهايت ملك * آب و آتش كه ديده در يك سلك ؟
چشم بد دور از آن جمال و كمال * دايمش پايدار باد اقبال
حكايت
چون سكندر ز منزل عادات * شد مسافر بعزم آب حيات
4995
اندر آن عزم و آن طلب ، بانى * بود با او حكيم يونانى
نيز گويند كو وزيرش بود * در قضاياى ناگزيرش بود
كرد ارسطو بر سكندر ياد * كه : شه ما هميشه باقى باد
چون مسخر شدست باد ترا * تا جهانست عمر باد ترا
چون سكندر ازو شنيد دعا * گفت در پاسخش كه : اى دانا
5000
اين دعاييست معتبر ، ليكن * اى دريغا ! كه هست ناممكن
به سكندر چنان نمود حكيم * كه : بمانى تو در زمانه مقيم
هر كه بد شد فعال او « قد مات » * كه نكونام يابد آب حيات
نيست مخلوق آنكه دايم زيست * هر كه باقيست ذكر او باقيست
عاقل از پايهء معانى دهر * كى خورد آب زندگانى دهر ؟
5005
هر كه او نيك نامى اندوزد * در جهان كسوت بقا دوزد
هر كرا علم و ملك و دين باشد * عين آب حيات اين باشد
مصطفى گفت و ياد مىگيرند : * در جهان مؤمنان نمىميرند