تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 334

مساهمون:

ص٣٣٤
سايهء او چو قبهء خضرا * هست هجده هزار عالم را
عدلش آراسته جهان چو ارم * هم بانصاف و هم بجود و كرم
4965
جود او عاشقست بر سايل * كرمش سابقست بر مايل
به كفش نسبتى چو كرد سحاب * زان شد آبستن او بدر خوشاب
ذات او گوهرست و ملك صدف * از كف جود اوست كان چون كف
دل مستغنيش بخشش وجود * از خزاين بسى نماند وجود
نظر لطف او مرارت سم * انگبين كرده بر لب ارقم
4970
طبع موزون او سرشته ز نور * از مناهى و از ملاهى دور
ذات پاكش ، كه از علوم غنيست * از صفات و مديح مستغنيست
زانكه در وصف او هنرمندان * هر چه گويند هست صد چندان
خوب‌رو را چه حاجت زيور ؟ * وصف خود خويشتن كند گوهر
چيست كان نيست ذات پاكش را ؟ * تا بخواهم من از خدا بدعا
4975
گوهر كان و بحر معدلتست * پايهء او وراى منزلتست
اى چو خورشيد نورور ز جلال * وى چو بدر منير محض كمال
هست راى تو نور امن‌وامان * كه به دو روشنست جمله جهان
درگه تو چو مجمع فضلاست * سايهء حق ز نور تو پيداست
هر خدنگى ، كه شست قهر گشاد * هدفش جان دشمنان تو باد
4980
چشم معنى ز صورتت روشن * تا شود كور ديدهء دشمن

در نصيحت ملوك

گفت استاد عالم عاقل : * از دو حالست آدمى كامل
اولين اكتساب علم خدا * كه حياتست نفس ناطقه را
زنده كردن روان خود بعلوم * بزدودن ز روح زنك ظلوم
از مناهى دين حذر كردن * ميوهء شاخ « وَ اتَّقُوا » خوردن
4985
دوم از ملك ناشدن غافل * هم‌نشينان صالح و عاقل