نقش او را ، ز صانعى كه ببست * از معانى هر آنچه خواهى هست
مستم از بادهء هوايش ، مست * كه جگر گوشهء لطيف منست
منزل او شريف جايى بود * زانكه در كوى آشنايى بود
راستى هست مونسى خوشخوى * نيك خاموش ، ليك شيرين گوى
لفظ و معنى او همه مطبوع * عشق را بيتهاى او ينبوع
4945
فصل او را هزار نوع بهار * گه بود گلستان و گه گلزار
غزليات و مثنوياتش * چون حكايات او بهغايت خوش
بىقدم در جهان همىپويد * بىزبان مدح خواجه مىگويد
در مدح صاحب ديوان
حق تعالى ميان هر عصرى * از سعادت بنا كند قصرى
اندر آن جايگه نهد گاهى * برنشاند به مسندش شاهى
4950
صحن عالم ازو كند مأمن * چشم دولت به دو كند روشن
سايهاش نور مرحمت باشد * چارديوار و شش جهت باشد
دولت ملك و دين تمام كند * كار آفاق با نظام كند
ز بر تخت حكم شاه شود * پشت اسلام را پناه شود
تا ازو در زمانه واگويند * دايمش مرد و زن دعا گويند
4955
خود ببين ظاهرش درين دوران * حضرت صاحب زمين و زمان
سرور سروران روى زمين * خواجهء روزگار شمس الدين
صدر اسلام ، صاحب اعظم * افتخار عرب ، جمال عجم
آصف روزگار ، صدر جهان * شاه را خواجه ، صاحب ديوان
آنكه اندر سراى كون و فساد * مثل او مادر زمانه نزاد
4960
فلك مملكت به دو معهود * سعد اكبر ز طالعش مسعود
دين و دولت بصحبت او شاد * ملك حكمت به همتش آباد